گلبرگی در مسیر باد

این رمان نوشته « فریده رهنما » می باشد.

فریده رهنما متولد 1319 در تهران و فرزند زین العابدین رهنما از چهره های سرشناس دوره رضاخانی مفسر و مترجم قرآن و زکیه حائری است.

فریده رهنما نویسنده رمانهای معروف، در آثارشان زیباترین صحنه های زندگی را به تصویر کشیده است، ایشان با بیان نکته های باریک تر از مو در شالوده آثارشان درس استقامت، صبر، گذشت و در یک کلام درس زندگی را در وجود خوانندگان تداعی و نهادینه ساخته است.

در بین آثارشان رمانهای « طرلان »، « نگین محبت » و « افسانه دل »  بسیار جذاب می باشند.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 543 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

وارد خیابان زعفرانیه که شدم، ایستادم و نفسی تازه کردم. در زیر آفتاب داغ و سوزان مرداد ماه، تمام طول مسیر راه را که از خانه خودمان تا به آنجا، دو ایستگاه فاصله داشت، یک نفس دویده بودم و حالا خسته و از نفس افتاده، حتی یک قدم دیگر هم نمی توانستم به جلو بروم.

کف دستم را به حالت بادبزن جلوي صورتم تکان دادم تا عرق پیشانی و زیر گردنم را خشک کنم. سپس دست به زیر موهاي سیاه افشانم بردم تا با تکان دادنشان خنک شوم.

در فاصله صد قدمی ام، شاخ و برگ درختان تنومند و سرسبز باغ زعفرانیه بر روي پیچکهاي دیوار سرتاسري اش سر خم کرده بودند و همراه با نسیم ملایمی که در آن هواي دم کرده نعمتی بود، پیچ و تاب می خوردند و با طنازي مرا به سوي خود می خواندند.

بوي عطر گلها از همانجا به مشامم می رسید. سرمست از رایحه دلپذیرشان، پاهای از توان افتاده ام را به جلو راندم. کار هر روزم بود. به محض اینکه آخرین لقمه غذاي ناهار از گلویم پایین می رفت، امان نمی دادم عزیز سفره را جمع کند، بلافاصله برمی خواستم و بی اعتنا به اعتراضش که می گفت: یک کم صبر کن تا لااقل غذایت تحلیل برود. کفشهایم را می پوشیدم و دوان دوان خودم را به باغی که پدربزرگم باغبانش بود می رساندم.

درست نمی دانم آن روز چه حسی وادارم کرد به جاي رفتن به کلبه پدربزرگم بابا کریم که در انتهاي باغ قرار داشت، راهم را بر خلاف جهت به طرف عمارت باشکوهی که در سمت شمال آن، عظمتش را به رخ می کشید، کج کنم. انگار آنجا دنیاي دیگري بود، دنیایی که مراهاج و واج محو تماشایش می ساخت.

با ترس و لرز قدم بر می داشتم. دلم می خواست هر طور شده خودم را به آنجا یعنی به جایی که پدربزرگم مرا از قدم گذاشتن به آن منع می کرد، برسانم.

به یاد ندارم چه مدت در زیر درخت توت، از دور بهت زده و مبهوت به ستونهاي گچبري و آیینه کاري ایوان و عمارت سفید کاخ مانند دو طبقه اش با پنجره هاي مشبک رنگی، خیره مانده بودم که صداي پسر بچه اي از بالاي همان درخت مرا به خود آورد که با لحنی تهدید آمیز و آمیخته با غرور می گفت:

– هی دختر بیا اینجا ببینم، تو کی هستی و در باغ خانه ما چه کار داري. مگر نمی دانی که نباید این طرفها پیدایت شود؟

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گلبرگی در مسیر باد”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گلبرگی در مسیر باد”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *