بخشی از کتاب:
وارد خیابان زعفرانیه که شدم، ایستادم و نفسی تازه کردم. در زیر آفتاب داغ و سوزان مرداد ماه، تمام طول مسیر راه را که از خانه خودمان تا به آنجا، دو ایستگاه فاصله داشت، یک نفس دویده بودم و حالا خسته و از نفس افتاده، حتی یک قدم دیگر هم نمی توانستم به جلو بروم.
کف دستم را به حالت بادبزن جلوي صورتم تکان دادم تا عرق پیشانی و زیر گردنم را خشک کنم. سپس دست به زیر موهاي سیاه افشانم بردم تا با تکان دادنشان خنک شوم.
در فاصله صد قدمی ام، شاخ و برگ درختان تنومند و سرسبز باغ زعفرانیه بر روي پیچکهاي دیوار سرتاسري اش سر خم کرده بودند و همراه با نسیم ملایمی که در آن هواي دم کرده نعمتی بود، پیچ و تاب می خوردند و با طنازي مرا به سوي خود می خواندند.
بوي عطر گلها از همانجا به مشامم می رسید. سرمست از رایحه دلپذیرشان، پاهای از توان افتاده ام را به جلو راندم. کار هر روزم بود. به محض اینکه آخرین لقمه غذاي ناهار از گلویم پایین می رفت، امان نمی دادم عزیز سفره را جمع کند، بلافاصله برمی خواستم و بی اعتنا به اعتراضش که می گفت: یک کم صبر کن تا لااقل غذایت تحلیل برود. کفشهایم را می پوشیدم و دوان دوان خودم را به باغی که پدربزرگم باغبانش بود می رساندم.
درست نمی دانم آن روز چه حسی وادارم کرد به جاي رفتن به کلبه پدربزرگم بابا کریم که در انتهاي باغ قرار داشت، راهم را بر خلاف جهت به طرف عمارت باشکوهی که در سمت شمال آن، عظمتش را به رخ می کشید، کج کنم. انگار آنجا دنیاي دیگري بود، دنیایی که مراهاج و واج محو تماشایش می ساخت.
با ترس و لرز قدم بر می داشتم. دلم می خواست هر طور شده خودم را به آنجا یعنی به جایی که پدربزرگم مرا از قدم گذاشتن به آن منع می کرد، برسانم.
به یاد ندارم چه مدت در زیر درخت توت، از دور بهت زده و مبهوت به ستونهاي گچبري و آیینه کاري ایوان و عمارت سفید کاخ مانند دو طبقه اش با پنجره هاي مشبک رنگی، خیره مانده بودم که صداي پسر بچه اي از بالاي همان درخت مرا به خود آورد که با لحنی تهدید آمیز و آمیخته با غرور می گفت:
– هی دختر بیا اینجا ببینم، تو کی هستی و در باغ خانه ما چه کار داري. مگر نمی دانی که نباید این طرفها پیدایت شود؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.