گرداب

این داستان نوشته « صادق هدایت » می باشد.

صادق هدایت در 17 فوریه ی 1903 (28 بهمن 1281) به دنیا آمد و در 9 آپریل 1951 (19 فروردین 1330) چشم از جهان فرو بست. او از نوادگان « رضاقلی خان هدایت »، شاعر، تاریخ شناس ادبیات ایران و نویسنده ی شناخته شده ی قرن نوزدهم بود.
صادق هدایت یکی از بزرگترین و پرآوازه‌ترین نویسندگان ایرانی معاصر و صاحب آثاری چون « بوف کور » و « سگ ولگرد » است. هدایت معرف سبک مدرنیستی به ادبیات داستانی ایران و از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران به شمار می‌آید.
صادق هدایت در جوانی گیاه‌خوار شد و کتابی در این مورد با عنوان فواید گیاه‌خواری نیز نوشت. او تا پایان عمر گیاه‌خوار باقی ماند.

او در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ با باز گذاشتن شیر گاز و بستن تمامی منافذ منزل خود، زندگی خود را پایان داد.
داستان « گرداب » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان ادبیات داستانی.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

همايون با خودش زير لب مي گفت:

– آيا راست است؟… آيا ممكن است؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظيم ما بين هزاران مردة ديگر، ميان خاك سرد نمناك خوابيده… كفن به تنش چسبيده! ديگر نه اول بهار را مي بيند و نه آخر پائيز را و نه روزهاي خفة غمگين مانند امروز را… آيا روشنائي چشم او و آهنگ صدايش به كلي خاموش شد! او كه آنقدر خندان بود و حرف هاي بامزه مي زد.

هوا ابر بود، بخار كمرنگي روي سيشه هاي پنجره را گرفته و از پشت آن شيرواني خانة همسايه ديده مي شد كه يك ورقه برف رويش نشسته بود. برف پاره ها آهسته و مرتب در هوا مي چرخيدند و روي لبة شيرواني فرود مي آمدند. از دودكش روي شيرواني دود سياه رنگي بيرون مي آمد كه جلو آسمان خاكستري پيچ و خم مي خورد و كم كم ناپديد مي گرديد.

همايون با زن جوان و دختر كوچكش هما در اطاق سر دستي خودشان جلو بخاري نشسته بودند. ولي برخلاف معمول كه روز جمعه در اين اطاق خنده و شادي فرمانروائي داشت، امروز همة آنها افسرده و خاموش بودند. حتي دختر كوچكشان كه آنقدر مجلس گرمي مي كرد، امروز عروسك گچي خود را با صورت شكسته پهلويش گذاشته، مات و پكر به بيرون نگاه مي كرد. مثل اينكه او هم پي برده بود كه نقصي در بين است و آن نقص عموجان بهرام بود كه به عادت هميشه نيامده بود و نيز حس مي كرد كه افسردگي پدر و مادرش براي خاطر اوست. لباس سياه، چشم هاي سرخ بي خوابي كشيده و دود سيگار كه در هوا موج مي زد همة اينها فكر او را تأييد مي كرد.

همايون خيره با آتش بخاري نگاه مي كرد، ولي فكرش جاي ديگر بود. بدون اراده ياد روزهاي زمستان مدرسه افتاده بود، وقتي كه مثل امروز يك وجب برف روي زمين مي نشست، زنگ تنفس را كه مي زدند او و بهرام به ديگران فرصت نمي دادند، بازي آنها در اين وقت هميشه يكجور بود: يك گلوله برف را روي زمين مي غلتانيدند تا اينكه تودة بزرگي مي شد، بعد بچه ها دو دسته مي شدند، آن را سنگر مي كردند و گلوله برفبازي شروع مي شد. بدون اينكه احساس سرما بكنند با دستهاي سرخ شده كه از شدت سرما مي سوخت به يكديگر گلوله پرتاب مي كردند.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گرداب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “گرداب”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *