بخشی از کتاب:
گاهی وقتها خیلی دلم می گیره! نه اینکه مثلاً پاییز باشه و بارون بیاد! یا اینکه مثلاً عصر جمعه باشه و هیچ کاری هم برای انجام دادن نداشته باشم! نه! هیچکدوم از اینا نیست!
من نه یه دختر رویایی هستم و نه یه دختر نازک نارنجی، از اون موقعی که خودمو شناختم با مسئولیت بزرگ شدم! همیشه هم وظایفی رو انجام دادم که دخترای خیلی بزرگتر از خودم اصلاً نمی دونستن چیه!
وقتی دوازده سالم بود، مادرم در اثر سرطان فوت کرد و مسئولیت خونه افتاد گردن من! باید غذا می پختم و خونه رو نظافت می کردم و کم بیش هم خرید به عهده من بود! هرچند که پدرم کمکم می کرد اما اون بالاخره مرد بود و هر چقدرم که سعی میکرد نمی توانست مثل یه زن مسئولیت خونه داری رو قبول کنه و انجام بده!
پدرم مرد خیلی خوبی بود اما متاسفانه بی فکر! یعنی اصلاً فکر آینده نبود! درست برعکس عموم! هرچقدر عموم پول جمع کن و حسابگر بود، پدرم دست به باد! البته نه اینکه پولهاشو در راه بد خرج کنه. اما من یادم نمی آد که هیچوقت پدرم یه پس انداز قابل قبول داشته باشه! همیشه خونه ما پر بود از شکلات و میوه و شیرینی و آجیل و چی و چی و چی! رخت و لباس مونم همیشه خوب بود! مسافرت هر تابستون و عیدمونم هیچوقت ترک نشد! هفته ای یه بار شب شام بیرونم همینطور! برای همین هم پدرم هیچوقت نمی تونست پس انداز داشته باشه هرچند که کارش بد نبود و حقوق خوبی می گرفت اما بدون بازنشستگی! شغل پدرم آزاد بود! تاجر و کاسب این چیزا نبود اما یه جوری خودشو به شغل آزاد وصل کرده بود! هیچ موقع هم از کارش برای من حرف نمی زد اما می دونستم که دلالی میکنه! شایدم همین پول دلالی بود که هیچوقت برامون برکت نکرد و نموند! همینطور که پدرم نموند!
تقریباً سه چهار سال بعد از فوت مادرم، یه روز بهم خبر دادن پدرم تو بازار سکته کرده و تا رسوندنش بیمارستان، دیگه دیر شده بوده! بدبختی اینکه حتی برای مراسم کفن و دفن و ناهار و این چیزام اندوخته ای نداشتیم!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.