کوچه هاي خاطره

این رمان نوشته « نسرین سیفی » می باشد.

نسرین سیفی متولد 1358/7/1 تهران است. خانواده وی اصالتاً ساوه ای هستند. او دانش آموخته ارشد زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ارومیه می باشد. او در سال  1381 شروع به فعالیت نمود. 12 جلد کتاب چاپ شده در زمینه ادبیات داستانی در سوابق کاری خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 337 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

صداي گریه مادرم، فریاد پدرم و جیغهاي گوش خراش خواهر کوچیکم، اشکهاي بی حد خواهر و برادرهاي ریز و درشتم و پچ پچ همسایه ها و صداي نگاهایی که با تمام سکوتشان انسان را آتش می زدند، مثل آواري روي سرم خراب می شد. چشمانم سیاهی می رفت و تمام دنیا براي من قنداقی بود که در بغل داشتم و بچه هاي قد و نیم قدي که به من چسبیده بودند.

هوا سرد بود اما هوایی سوزنده وجود مرا در برگرفته بود. صداي جیغهاي مادرم بلند و بلندتر می شد و در یک لحظه سکوت بر همه جا سایه انداخت. قنداق را محکمتر در بغل گرفتم. چشم از در برنداشتم که پدرم بیرون بیاید اما این بار بر خلاف گذشته بیرون نیامد و سکوت ادامه داشت. یکی از بچه ها نالید:

– سردمه.

زیر لب زمزمه کردم:

– هیس، ببینم چه خبره.

دقایقی دیگر هم گذشت بچه ها از شدت سرما می لرزیدند. دوباره یکی گفت:

– آبجی سردمه! بریم تو.

در اتاقی باز شد. سر به زیر انداختم. نمی توانستم تحقیر را تحمل کنم. با

صداي گامهایی که نزدیک و نزدیکتر می شد تپش قلبم شدت می یافت. یک جفت پا که در شلواري سرمه اي و چادري سفید با گلهاي قهوه اي پیچیده شده بود در مقابل دیدگانم خودنمایی کرد و صدایی گرم و مهربان زمزمه کرد:

– پاشو دختر، بچه ها رو بیار اتاق من، دارن از سرما می لرزن.

با شرمندگی گفتم:

– ممنون، مزاحم نمی شیم.

– پاشو دختر، فکر بچه ها باش، می خواي همتون بچایین.

– نه صغري خانم، کار یه روز و دو روزمون که نیست، عادت کردیم.

خم شد و قنداق رو از آغوشم برداشت و گفت:

 من بچه ها رو می برم، تو اگه دلت می خواد همین جا بمون.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کوچه هاي خاطره”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کوچه هاي خاطره”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *