بخشی از کتاب:
صداي گریه مادرم، فریاد پدرم و جیغهاي گوش خراش خواهر کوچیکم، اشکهاي بی حد خواهر و برادرهاي ریز و درشتم و پچ پچ همسایه ها و صداي نگاهایی که با تمام سکوتشان انسان را آتش می زدند، مثل آواري روي سرم خراب می شد. چشمانم سیاهی می رفت و تمام دنیا براي من قنداقی بود که در بغل داشتم و بچه هاي قد و نیم قدي که به من چسبیده بودند.
هوا سرد بود اما هوایی سوزنده وجود مرا در برگرفته بود. صداي جیغهاي مادرم بلند و بلندتر می شد و در یک لحظه سکوت بر همه جا سایه انداخت. قنداق را محکمتر در بغل گرفتم. چشم از در برنداشتم که پدرم بیرون بیاید اما این بار بر خلاف گذشته بیرون نیامد و سکوت ادامه داشت. یکی از بچه ها نالید:
– سردمه.
زیر لب زمزمه کردم:
– هیس، ببینم چه خبره.
دقایقی دیگر هم گذشت بچه ها از شدت سرما می لرزیدند. دوباره یکی گفت:
– آبجی سردمه! بریم تو.
در اتاقی باز شد. سر به زیر انداختم. نمی توانستم تحقیر را تحمل کنم. با
صداي گامهایی که نزدیک و نزدیکتر می شد تپش قلبم شدت می یافت. یک جفت پا که در شلواري سرمه اي و چادري سفید با گلهاي قهوه اي پیچیده شده بود در مقابل دیدگانم خودنمایی کرد و صدایی گرم و مهربان زمزمه کرد:
– پاشو دختر، بچه ها رو بیار اتاق من، دارن از سرما می لرزن.
با شرمندگی گفتم:
– ممنون، مزاحم نمی شیم.
– پاشو دختر، فکر بچه ها باش، می خواي همتون بچایین.
– نه صغري خانم، کار یه روز و دو روزمون که نیست، عادت کردیم.
خم شد و قنداق رو از آغوشم برداشت و گفت:
من بچه ها رو می برم، تو اگه دلت می خواد همین جا بمون.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.