کولی

این رمان نوشته « مژگان مظفری » می باشد.

مژگان مظفری متولد کرمانشاه است و نیاکانش شیرازی بودند، پدربزرگش علیمرادخان حبیبی از طایفه ی بزرگ الهیار خانی از همان ابتدا او را با شعر و هنر آشنا کرد، مظفری نویسندگی را به صورت آماتور از سال ۱۳۷۲ آغاز کرد و اولین اثر خود را در سال ۱۳۷۸ به چاپ رساند، از او تا به حال بیست اثر به چاپ رسیده و بیشتر کتابهایش چاپ‌های بسیاری خورده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 414 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

پرتو نور از گوشه يکي از پرده هاي ماهوتي، به درون اتاق رخنه کرد. سيلوانا با نشاطي فراوان، پاهايش را از تخت به زير آورد و صندل هاي راحتي را که کنار تخت خوابش بود به پا کرد. ناخودگاه به سوي پنجره کشيده شد و به بيرون چشم دوخت. به قدري برف در کوچه و خيابان جمع شده بود که چشم را خيره مي کرد، مخصوصاً که با تابش خورشيد، سفيدي برف، بيشتر به چشم مي آمد. پرده را انداخت و جلو ميز آرايش صورتي رنگ و لوکس خود ايستاد. از بس خوابيده بود چشم هايش پف کرده و خواب آلود به نظر مي آمد. برس را برداشت و بي حوصله به موهاي خوش حالتش کشيد. به تصوير خود در آينه شکلکي در آورد و با همان لباس خوابش از اتاق خارج شد. از دم در اتاق مادرش الهه را مي ديد، که مشغول تهيه ي نهار بود. به او نزديک شد و گفت:

– صبح بخير مامان فداکار!

الهه ملاقه به دست، به سويش چرخيد و با لبخند گفت:

– چه عجب، تنبل خانوم بيدار شدي!

سيلوانا روي صندلي نشست. موهاي جلو صورتش را با تکان سر کنار زد و گفت:

– تازه زود بيدار شدم، يه امروز و صدقه سري برف تعطيل شدم، اونم شما

نزاشتين بخوابم.

الهه تند تند غذا را به هم زد. چيني به پيشانيش انداخت و گفت:

– مگه من بيدارت کردم غر غرو! حالا خوبه که خودت بيدار شدي.

– نه ولي هي دارين متلک بارم مي کنين… مامان؟!

– جانم!

– امروز بريم آبعلي؟

الهه از اجاق گاز فاصله گرفت، دستکش هايش را در آورد و گفت:

– نه عزيزم. خودت بهتر مي دوني که من امروز يه عالمه کار دارم. انگار فراموش کردي امشب تولد سروشه!

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کولی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کولی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *