بخشی از کتاب:
نمی دانم آیا می توانم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دست های فرو افتاده و رخوت خواب آلودی که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم، درحالیکه سخت مرا بغل زده اید و گرمای تن خود را به من وامی گذارید، گاهی با انگشت میای هر دو دست نوازشم کنید و دنده هام را بشمارید که ببینید کدومش یکی کم است، و گاه که به خود می آیید با کف دست ها به پشتم بزنید آرام؟
بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم، چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که ام، از کجا آمده ام، و چرا اینقدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟
نه دیگر نمی توانم.
بعد از آن سفرهای دور و دراز، بعد از آن همه سال تنهایی و دوری از چشم های براق و سیاهی که با یک نگاه از پشت روزنه ی خانه اش زندگی مرا به آتش کشیده بود، دیگر نمی توانم سرگردان بمانم. آنچه را که می بایست از دست می دادم، داده بودم، خودم را فنای چشمهایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهرآلود کرده بود. و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم هایی سیاه و براق بسوزم. به جستجوی آن چشمها در گردونه افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود. بی آنکه اختیاری از خود داشته باشم، در کاروانی از قلمها و رنگها، در لابلای ذرات گِل اُخرا و سبزینه و لاجورد و رنگ انار، شهر به شهر می رفتم تا تصویرم را نقاشی روی قلمدانی بکشد و عاقبت در جایی که اصلاً اسیر نگاه های وحشی و معصومانه ی مردی شدم که شاید از پیش او را ندیده بودم. این دیگر از بد حادثه بود یا نه، اتفاقی بود که سرانجام باید می افتاد.
لباس سیاه بلندی به تن داشتم با چین های موّرب مثل خطوط مینیاتور، آن پیرمرد عبایی به دوش داشت و شالمه ای دور سرش بسته بود، شبیه جوکیان هندی، پاهاش را در هم گره انداخته بود و جوری قوز کرده بود که نقاش زیاد معطل نکند، انگشت سبابه دست چپش را به حالت حیرت به لب گذاشته بود و به زمین مانده بود. و حالا خیره بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.