بخشی از کتاب:
چند شاخه گل رز صورتي ميخرم. و در حاشيه خيابان مي ايستم. ماشين پرايدي جلوي پايم توقف مي كند.
به صندلي عقب تكيه مي دهم، گل ها را روي زانو مي گذارم. راننده مدام با تلفن همراهش حرف مي زند. و بي اعتنا به اتومبيل هايي كه با سرعت از ما سبقت مي گيرند. به سمت تئاتر شهر مي راند.
همين طور كه نگاهم را از شيشه كنارم به پشت ويترين مغازه ها داده ام، بي خودي خاطرات گذشته در ذهنم جان مي گيرند.
به دوستم ليلي فكر مي كنم. كه حتي يك روز هم با من اختلاف سني ندارد. اكنون مي روم به ديدن او! دو سال پيش من و ليلي هر دو در رشته نقاشي فارغ التحصيل شديم ولي ليلي از اول هم عاشق بازيگري بود.
باران ريزي شروع به باريدن مي كند. راننده برف روبها را روشن مي كند.
از آينه مقابل نگاهم به تصوير او گره مي خورد.
او شال آبي رنگي به گردن آويخته و عينك دودي به چشم دارد و كلاهي كه تا روي پيشاني آن را پايين كشيده.
ياد آن روز ها به خير! دوره دبيرستان كه بوديم، زنگ تفريح كه مي شد بچه ها با التماس از ليلي مي خواستند برايشان اداي خانم اميري را در بياورد.
خانم اميري معلم رياضي بود. بچه ها چندان دل خوشي از او نداشتند.
آخرش، هم يكي از بچه هاي كلاس بغلي، خوش خدمتي اش گل كرد، رفت به خانم اميري همه چيز را گفت.
تا اينكه يك روز وقتي ليلي داشت، اداي خانم اميري را در مي آورد او از راه رسيد. تا يك هفته ليلي را از حضور در كلاس رياضي محروم كرد.
از آن پس ليلي، روي دستش را داغ گذاشته بود براي خنداندن ما نقش هيچ كدام از دبيران را ايفا نكند.
نقاشي ليلي از همه ما بهتر بود. زنگ تفريح كه مي شد چهره هنرپيشه هاي معروف را روي تخت سياه نقاشي مي كرد. بچه ها كلاس مي گفتند كه او حتماً عاشق يكي از بازيگران سينماست! ولي من دوست صميمي ليلي، بودم و مي دانستم او فقط يك بار عاشق شده آن هم عاشق پسرعمويش مهرشاد!
خلاصه ليلي، چنان مورد تشويق اطرافيان قرار گرفت كه بازيگري را فراموش كرد، به رشته نقاشي روي آورد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.