بخشی از کتاب:
نم نم باران بهاری از دل آسمانِ ابری، زمین تشنه را سیراب می کرد. قطرات ریز باران به آرامی از پنجره کلاس فرو می چکید و بوی نا از لای درز پنجره بسته، فضای کلاس درس را پُر کرده بود. مهشید بی توجه به سخنان خانم دبیر که مقابل تخته سیاه ایستاده و با صدایی رسا نمونه سئوالهای امتحانی آخر سال را برای دانش اندوزان طرح می کرد، از پنجره به آسمان چشم دوخته و در تفکرات آشفته خود مغروق بود.
قلب کوچکش همانند پرنده ای محبوس که برای رهایی از بند و اسارت خود را به در و دیوار قفس سرد و آهنین بکوبد، در سینه می تپید. بر چهره زیبایش ردپایی از حزن و اندوه دیده می شد و نگاه سرگردانش حدیث تشنه بود و آب. آسمان دلش همانند آسمان خدا ابری و باران زا بود که هر دم بیم آن می رفت با تلنگری سیلاب خون از آن جاری گردد. ذهنش در نقطه کوری متوقف مانده و از آن فراتر نمی رفت.
خانم دبیر از همان نقطه ای که ایستاده بود، لب از گفتار فرو بست و خیره خیره وی را نگریست. دختران کنجکاو رد نگاه وی را دنبال کرده و چشم بر مهشید دوختند. دستی از زیر میز پای او را به آرامی تکان داد. مهشید غفلتاً به خود آمد. نگاهش تک تک چهره ها را کاوید و بر چهره سرزنش بار خانم دبیر ثابت ماند. سپس سر فرود آورد و با به دندان گزیدن لب و عرق شرمی که پیشانیش را براق کرده بود شرمساری خود را از غفلت ناآگاهانه اش ابراز داشت.
خانم دبیر با ضربات سر انگشت خود به روی میز، همهمه مبهم دخترها را متوقف کرد و ادامه سخنان خود را از سر گرفت. بار دیگر سکوت و سکون بر فضای کلاس حاکم گشت و مهشید سعی کرد افکارش را به سخنان خانم دبیر متمرکز کند.
درحالیکه همچنان منفعل بود و سرخی شرم بر گونه داشت به ورقه ای که دخترخاله اش جمیله در برابرش نهاده بود چشم دوخت و با سرعت متن سئوالهای عقب مانده را در اوراق خود یادداشت کرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.