بخشی از کتاب:
وحید از آیینه نگاهی به عقب کرد و گفت:
– داره می آد.
سعید که از آیینه بغل به عقب نگاه می کرد گفت:
– چقدر هم ناز داره.
وحید لبخند شیطنت آمیزي زد و گفت:
– مزه اش به همین نازشه.
دختر قدمی به طرف اتومبیل آنها که گوشه خیابان پارك شده بود، برمی داشت لحظه اي می ایستاد و دوباره قدمی دیگر برمی داشت.
سعید گفت:
– فقط دو قدم دیگه.
و چشمان هر دو درخشید. دختر به کنار ماشین رسیده بود که سعید گفت:
– آماده.
وحید دنده را جا زد. دست دختر به طرف دستگیره رفت. سعید تقریباً فریاد زد:
– حالا.
و پاي وحید پدال گاز را فشرد. ماشین با صداي قیژي از جا کنده شد و
صداي شلیک خنده سعید و وحید در اتومبیل پیچید. سعید گفت:
– هنوزم دستش رو هواست.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.