بخشی از کتاب:
باران پاییزی سطح خیابان را چنان خیس کرده بود که عابران مجبور بودند با احتیاط قدم بردارند. مردم، سر در گریبان از سرمای فصل پاییز، برای جلوگیری از خیس شدن چتری در دست داشتند. با حرکاتی سریع راه می پیمودند و بخار دهانشان و دود اتومبیل ها، خیابان را در مهی غلیظ فرو برده بود.
پیرنیا با دست بخار پشت شیشه را پاک کرد و از پنجره اتاق به بیرون نگاه کرد. شال گردن بافتنی قهوه ای رنگش را به در گردن پیچید، نگاهی در آیینه کرد و به مادر گفت:
– خداحافظ.
خانم پیرنیا از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید:
– حتماً باید بروی؟
بله، قرار دارم.
– هوا خیلی سرد شده، مواظب باش سرما نخوری.
– چشم مادر.
مادر با نگاه او را بدرقه کرد و دوباره به آشپزخانه بازگشت.
دفتر وکالت علی پیرنیا در طبقه سوم ساختمانی قدیمی در یکی از محله های پر جمیعت مرکز شهر بود. هر روز عصر به آنجا می رفت و شب هنگام به منزل
بازمی گشت.
با ورود پیرنیا به دفتر، خانم کرامتی برخاست و سلام کرد. طبق معمول با حرکتی سریع به اتاق خود رفت و پشت میز کارش مشغول بررسی پرونده های موکلانش شد. نیم ساعت بعد خانمی وارد دفتر شد. منشی از او پرسید:
– شما خانم؟!
– امیدوار هستم، ساعت شش وقت ملاقات دارم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.