بخشی از کتاب:
یکی از روزاي گرم تابستانی بود و همگی از صبح منتظر ماشین حامل اثاثیه عمه پروانه بودیمف چرا که تصمیم گرفته شده بود تا عمه و تنها پسرش رامین براي ماندنی همیشگی نزد ما بیایند. آنها قبل از این در شهرستان زندگی می کردند اما بعد از مرگ شوهر عمه به خواست پدر و مادرم راهی شهر شده و قصد اقامت و زندگی در منزل ما را داشتند.
خانه ما ساختمان دو طبقه اي با حیاطی زیبا بود و با یک باغچه و حوضچه سفید مزین می شد. خانه اي که براي زندگی جمع کوچکمان بزرگ به نظر می رسید، طبقه پایین آن در طی این سالها بلااستفاده مانده و بیشتر به این خاطر قرار شد تا به عمه و پسرش واگذار شود. از چند روز قبل ماجان (مادرم) با صبر و حوصله شروع به گردگیري و تمیز کردن اتاقهاي طبقه پایین کرده بود.
ماجان از آمدن عمه پروانه خوشحال بود چرا که مصاحبی براي تنهایی هایش می یافت، او همیشه از تنهایی زندگی کردن در یک شهر بزرگ گلایه داشت. ماجان فامیل نزدیکی نداشت و همه فامیل هاي دورش و حتی خویشان آقاجان ساکن شهرستان بودند.
من و سینا برادرم تنها فرزندان خانواده و حاصل زندگی چندین ساله آنها بودیم. من آن زمان دختر بچه کوچکی بودم و سینا جوان جویاي نامی که براي رسیدن به آرزوهاي بزرگش سخت در تلاش بود. بالاخره ماشین حامل اثاثیه آمد ولی عمه و پسرش کمی دیرتر رسیدند، بعد از انجام مراسم گرم احوالپرسی اثاثیه به داخل اتاق آورده شد، بر خلاف تصورم چیز زیادي نداشتند.
من تنها کسی بودم که از آمدن عمه پروانه خوشحال نبود، چند قدمی دور از بقیه زیر سایه درخت ایستاده بودم که صداي خشکی مخاطبم قرار داد و گفت:
– خانم کوچولو از جلو دست و پا برو کنار.
به طرف صدا برگشتم. رامین لبخند بر لب در حالیکه گلدان بزرگی با گلهاي مصنوعی را به دست داشت رو به رویم استاده بود. به ناچار دستپاچه چند قدمی عقب رفتم اما در اولین برخورد از این کلامش خوشم نیامد!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.