بخشی از کتاب:
كودك طمعكار
دو كودك با هم سرگرم بازى بودند. بازى خستگى و گرسنگى به همراه دارد. به همين منظور مادران مقدارى خوراكى به بچه ها مى دهند تا پس از خستگى و كوفتگى بازى و گرسنگى، شكمى از عزا در آوردند.
مادران اين دو كودك هر يك گرده نانى به دست فرزند خود دادند با اين تفاوت كه چون خانواده يكى از آنها دارا بودت مادر مقدارى عسل روى نان كودك خود ماليد.
كودكى كه نان و عسل داشت آن را با لذت تمام مى خورد و آن كودك ديگر كه نان خالى در زير بغل داشت و چشم آه و حسرت به دست دوستش دوخته بود، آتش طمع در او شعله ور شد و ميل در عسل كرد و خود را ناچار ديد كه به صورت ممكن اندكى عسل از دوست خود بگيرد.
او پس از چند لحظه سكوت، به دوست خود گفت:
– اين انصاف نيست كه من نان خالى خورم و تو نان و عسل! اگر عسل به من بدهى حق دوستى و رفاقت را بجا آورده اى.
آن يكى گفت:
– به شرط به تو عسل مى دهم ؛ شرطى اين است كه سگ من شوى!
كودك طمعكار كه خود را اسير انگشتى عسل مى ديد اين شرط را پذيرفت. دوستش هم رشته اى به گردن او بست و او را در كوى و بر زن چون سگ به دنبال او مى كشيد. آن كودك بيچاره هم به دنبال او مى دويد و غوق مى كرد تا شايد انگشتى عسل به روى نان ساده خود كشد!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.