بخشی از کتاب:
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود… جانم براي شما بگوید یه غم پرست بود که همه اش از صبح تا شل می نشست کنج اتاق و غصه می خورد، غصه هاي الکی! غصه هاي بیخودي! انگار اگر غصه نمی خورد روزش به شب نمی رسید.
غم پرست عاشق غصه هایش بود. آنها را به هیچ کس نمی گفت. با کسی در میان نمی گذاشت. فقط مال خود خودش بود…
غصه می خورد نکند امروز هوا ابري باشد و او چشمش نیفتد به آفتاب، نکند یادش برود به گلدان گلش آب بده، نکند کسی به او سر نزند، نکند هوا سرد شود، گرم شود، برف ببارد، باران بگیرد، آفتاب بسوزاند… خلاصه براي هر چیزي غصه می خورد و از این کار لذت می برد تا اینکه…
– خانوم آغا نمی شه یه غصه دیگه بگی! آخه این غصه خیلی تکراریه.
کیان این را گفت و پاهایش را زیر کرسی جمع کرد.
خانوم آغا یه نگاه به کیان انداخت و یک نگاه به ما که جمعاً نُه نفري می شدیم.
من گفتم:
– من این غصه رو خیلی دوست دارم خانوم آغا.
خانوم آغا لبخند زد.
کیان سفلمه اي به من زود و با تشر گفت:
– کسی از تو نظر نخواست عمه غزي!
من زدم زیر گریه. کتایون خندید.
خانوم آغا به تندي گفت:
– کیان…
کیان سرش را کشید پایین. پایش را از زیر کرسی تقی زد به پاي من. یعنی اینکه به حسابت می رسم.
خانوم آغا بالاي کرسی نشسته بود و بر تمام بچه هایی که مشتاقانه دور تا دور کرسی نشسته بودند و چشم به دهان او دوخته بودند تا غصه تکراري اش را با جان و دل گوش بدهند اشراف داشت، عینک گرد ته استکانی اش را روي بینی کوچک و قلمی اش جا به جا کرد و دنباله قصه اش را گرفت:
– تا اینکه یک شب که غم پرست تنها گوشه اتافش نشسته بود و به غصه هایش فکر می کرد و برایشان غصه می خورد، یک صدایی شنید. یک صداي وحشتناك! اول خیال کرد صداي زوزه باد است…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.