بخشی از کتاب:
صحرا را در ميان توده اي سياه شب مي بينم كه روي تخته سنگي قديمي و خزه دار چمباتمه نشسته است و به انتظار بازگشت پدربزرگش اطراف را مي كاود. چشمان نگران و جستجوگرش پي در پي از نور فانوس زير تخته سنگ به راه چمنزار تپه به حركت در مي آيند، ديري است او را مي شناسم و به نگاه و سكوت گويايش انس دارم. همان گونه كه در اين سرماي بهاري به سياهي بيكرانه شب و سكوت رازگونه اش مأنوس است در اين شب سياه كه دستان سرد زمستان بهار را در آغوش خود مي رقصاند و در نهايت شكوه چون دامادي كامياب لبخند سرد چشمان شيشه اي اش را سوار بر نسيم شمال به وداع عروس در حجله نشسته خود مي سپارد و با سورتمه اي پر گل به ميهماني من مي آيد در اين هنگام كه زمين خود را به چمن مفروش مي كند، درختان جامه سور بر تن مي كنند، پرندگان سرود وصل مي خوانند و گلها به زندگي لبخند مي زنند تا عروس در خانه اميدش، خواني هفت رنگ بگستراند و براي زايشي ديگر به انتظار بماند.
صحرا به رغم سوز هوا بسيار آرام است، بدون كوچكترين ارتعاش و لرزشي در بدن با پاهاي برهنه خود بازي مي كند. به نقطه اي خيره مي شود و ناخودآگاه لبخند مي زند، لبخندي شيرين و صديق به من، براي هستي بي پاياني كه به او بخشيدم، هستي آتش زائي كه چون خورشيدي شعله ور انجماد جهان را در خود ذوب مي كند همه حواس او در نقطه اي واحد به يك سو كشيده مي شود و قلبش در انتظار لحظات دلخواهش تند و سخت مي تپد و نگاهش هر حجابي را شرمسار مي كند بدنش را جامه اي به سبكي خيال و به وقار شب پوشانده است. نيم تنه اي سفيد و نسبتاً بلند كه تا بالاي زانوهايش مي رسد و شلواري سياه و گشاد كه او را بيشتر شبيه مردان مي سازد تا به دختري چنين زيبا كه از هر حيث چون پري جلوه مي نمايد، چشماني درشت و خاكستري، لباني به سان اولين غنچه آفرينش و موهائي سياه و مواج كه چهره اش را در هاله اي از خيال نشان مي دهد، به حقيقت دستي خداگونه قادر است اين چنين رب النوعي بيافريند موجودي ساخته، دستان هنرمند و عاشق خدايان… خداياني كه مقهور طبيعت اند و صحرا را تجليگاه انوار خود قرار داده اند.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.