بخشی از کتاب:
شب گذشته خواب پشت پلکهایم قفل شده بود و تا خود صبح بیدار بودم. بدون اینکه توانسته باشم پلک هایم را ببندم دفترچه کهنه اي بدجوري ذهنم را مشغول کرده بود. یادداشتهایش رهایم نمی کرد. بارها کاغذهاي کهنه اش را زیر و رو کردم و نوشته هایش را مو به مو خواندم. نوشته مربوط به خاطرات شخصی است که هیچ گونه اطلاعی از او ندارم. البته نوشته ها زیاد مفهوم و واضح نیست. گوشه بیشتر کاغذها بر اثر سپري شدن زمان از بین رفته و از فشار نم و رطوبت. جوهر قلم روي کاغذ پخش شده است و خواندن را دشوار می سازد.
لاي این چند ورق کهنه چند قطعه عکس کوچک سیاه و سفید به چشم می خورد که عکس زن و مرد جوانی بیشتر جلب توجه می نماید. پشت یکی از عکسه ها نوشته شده است 1314/9/3 – پروین السادات صدر صفوي.
دفترچه کهنه و عکسها را لاي پوشه اي جا می دهم و از جایم بر می خیزم و به طرف پنجره اي می روم و آن را باز می کنم. آفتاب تازه اي از پشت درختها بالا آمده است، جریان تازه اي به داخل می تازد و بال پرده حریر را با قدرت به طرف خود می کشد. از پشت این پرده به دور دستها دقیق می شوم و شهر را از غرب تا شرق زیر نظر می گیرم. در این شهر به این شلوغی چه می گذرد؟ کاش می شد تاریخ را مثل دکمه رادیو ضبط پس و پیش کرد و با لحظه ها همراه شد و آرزو می کنم کاش پروین السادات زنده بود و سوالات مجهول مرا پاسخ می داد ولی می دانم غیر ممکن است بعد از این همه سال او زنده باشد. محال است چون چند دهه از خاطرات این دفترچه می گذرد.
از اتاق بیرون می آیم داخل آشپزخانه مادر کنار میز صبحانه ایستاده و مشغول تهیه صبحانه است. با دیدن من می گوید:
– ستوده جان صبحانه می خوري مادر؟
– نه مامان… فقط چاي می خورم زیاد میل به خوردن ندارم.
مادر فنجان چاي داغ را روی میز می گذارد و می پرسد:
– دیروز به سهیلا سر نزدي مادر. منتظرت بود.
– فرصت نکردم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.