بخشی از کتاب:
نور ماه، اتاق را سایه روشن کرده بود. زیبایی حیرت انگیز ماه، راحله را به سوی پنجره کشاند، و او لحظاتی به نظاره ایستاد. با تک ضربه ای که به در نواخته شد، افکار سرگردان او در هم ریخت و لحظه ای بعد قامت بلند پدرش را دید که در آستانه در ظاهر شد. به سویش لبخند زد و او را دعوت به نشستن نمود.
آقای ایمانی به دخترش که اکنون در مقابل او نشسته بود خیره شد. راحله خوب می دانست که پدر برای چه به اتاقش آمده است، سرش را پایین انداخت و خود را به مرتب نمودن چین های دامنش مشغول کرد. آقای ایمانی سکوت را شکست و درحالیکه لحنی ملایم و غمگین به کلامش داده بود، گفت:
– دخترم! بالاخره تصمیمت رو گرفته ای یا نه؟ تا وقتی که خیال من و مادر از طرف تو آسوده نشه، نمی تونیم به هلند بریم.
راحله چشمان در اشک نشسته اش را به پدر دوخت و به آرامی گفت:
– ولی پدر، من بعد از مرگ سعید به هیچ مرد دیگه ای فکر نکردم، نمی تونم هیچ کس رو به جای او قرار بدم!
آقای ایمانی سیگاری از جیبش در آورد و آن را گوشه لب نهاد و گفت:
– می دونم برات خیلی سخته، از علاقه تو به سعید همه آگاه اند، تو چهار
ساله که گوشه این اتاق نشستی و اشک ریختی، ولی آخرش چی؟! تو هنوز جوونی… تازه صنم هم پدر می خواد، ولی اگر دیرتر اقدام کنی، سن او بالاتر می ره و وجود یک غریبه رو به سختی نمی تونه تحمل کنه.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.