بخشی از کتاب:
در مطب را که باز کردم لحظه ای ایستادم. در سالن انتظار دو زن و سه مرد به انتظار نوبت نشسته بودند. قدم پیش گذاشته و بدون توجه به نگاه بیماران تا نزدیک میز منشی پیش رفتم و با نگاهی سطحی به ساعت روی دیوار گفتم:
– من برای ساعت هفت وقت گرفته ام.
خانم منشی لبخندی بر لب آورد و گفت:
– درست است، اما دکتر تأخیر ورود داشته اند و باید به انتظار بنشینید یا اینکه وقت دیگری بگیرید.
پرسیدم:
– آخرین نفر هستم؟
سر فرو آورد و من با نگاهی به بیماران میان ماندن و رفتن مردد ماندم. صندلی نزدیک میز منشی خالی بود و شاید همین خالی بودن صندلی موجب شد تا بنشینم و رفتن را فراموش کنم. صدای دستگاه چرخ دندان از داخل مطب شنیده می شد. نگاهم بیماران را کاوید. از طرز نشستن بیماران حدس زدم که دو خانم همراه همسران خود آمده اند و یکی از مردان تنهاست.
برای یقین از حدس بار دیگر از منشی پرسیدم:
– من نفر چندم هستم؟
گفت:
– چهارمی هستید.
صدای دستگاه خاموش شد و لحظاتی بعد مردی میانسال خارج شد و رو به روی میز ایستاد و با گرفتن نوبتی دیگر از در خارج شد.
یک مرد و یک زن بلند شدند و با هم وارد مطب شدند. از گفتگوی آرام و نجوا گونه ای که میان مرد و زن نشسته انجام گرفت با خود فکر کردم، تنها من و آن مرد آخر به تنهایی آمده ایم و همراهی نداریم. نگاه اجمالی به او انداختم و گمان دارم که هیبت ظاهری اش موجب شد تا با دقت به او نگاه کنم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.