بخشی از کتاب:
بارها و بارها با خشم در ذهنش فرياد كشيد: « نه… نه… هرگز اجازه نميدم… با دست صورتش را پوشاند و سعي كرد هق هقي كه در گلويش بود كمتر بيرون بريزد، اما به جاي آن قطره هاي اشك به سرعت در مسير هميشگي جاري شدند و او قادر نبود جلوي آنها را بگيرد.
به خودش گفت: « نه، نبايد از خودم ضعف نشون بدم. »
با اين تصميم اشكهايش را از صورتش زدود و سعي كرد خودش را آرام كند. به طرف آينه رفت و به چهره خود نگريست. زير لب گفت:
– سرنوشتم رو خودم مي نويسم. نمي گذارم شماها اونو برام رقم بزنيد.
چشمهاي سرمه اي درون قاب سفيد كه از گريه قرمز و متورم شده بودند با اندوه او را از درون آينه بزرگ شيشه اي مي نگريستند. لحظه اي دلش خواست با شكستن آن تصوير، تمام دق و دلي اش را خال بكند. ولي صدای چند ضربه به درِ اتاق مانع شد. به سرعت لبهايش را گزيد و با صدايي كه سعي مي كرد بي نهايت خشمگين به نظر بيايد، پرسيد:
– كيه؟
در همان فاصله خود را از جلوي آينه به كنار قفسه كتابهايش كشيد و كتابي را بي جهت برداشت، صداي ظريف زنانه اي شنيده شد.
– خانوم، من هستم.
رعنا بود، ناگهان احساسش عوض شد. چشمانش را محكم روي هم فشرد و نفس عميق كشيد، سپس كتاب را سر جايش نهاد و با لحن آرام تري گفت:
– بيا تو.
با حركت دستگيره در باز شد و به دنبال آن زني سفيدرو با چشماني درشت و گرد كه سن و سال چنداني نداشت پا به درون اتاق گذاشت. نگاهش را گرداند و سرانجام به او چشم دوخت. رزا مانند كسي كه قوايش تمام شده باشد با بي حالي روي تخت فنردارش نشست و با اندوه و هق هق سعي كرد چيزي به او بگويد.
رعنا در اتاق را بست. به سرعت جلو آمد و او را در آغوش كشيد. صداي هق هق هردويشان كه سعي مي كردند همديگر را آرام كنند در اتاق پيچيد. رعنا اندامي درشت تر از رزا داشت. او را در برگرفته بود و سعي مي كرد با يوسه هايي كه بر صورت غرق در اشك او مي نشاند و دستهاي نوازشگرش كه لا به لاي موهاي طلايي او مي لغزاند تمام حس لطيف محبتي را كه در دلش بود منتقل كند. براي چند لحظه تمام غم و اندوه زندگي اش را فراموش كرد و گفت:
– عزيزم… نازنينم… گريه نكن خوشگلم… حيف اون چشماي قشنگت نيست كه با گريه خرابش مي كني… همه چيز درست مي شه، به خدا توكل كن… آسمون كه به زمين نيومده… مگه رعنات مرده كه اين طور گريه مي كني… الهي بميرم و اشك هاي تو رو نبينم…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.