بخشی از کتاب:
ماكان چشمانش را تا آخرين حد گشود و با حالتي عصبي گفت:
– تو ديوونه اي!
– ولي اين نظر شخصي توئه، هر كس اونو ديده خلاف حرف تو رو زده.
– تو مي فهمي چي مگي ماهان؟
– معلومه كه مي فهمم برادر من. اين شمايي كه داري حرف منو به يه معماي پيچيده تبديل مي كني. بابا جون من دارم دو كلمه حرف حساب مي زنم. مي گم…
– نمي خواد تكرار كني. همون دفعه اول شنيدم چي گفتي.
– خب پس مشكل كجاست؟
– بگو مشكل كجا نيست! كاري كه تو مي خواي بكني از سر تا پا اشكاله،
مشكله، اصلاً نشدنيه.
– اين قسمت قضيه مشكله منه و منم يه جوري حلش مي كنم.
– ماهان گوش كن.
– نه ماكان جان، شما گوش كن.
– بفر مائيد قربان، سراپا گوشم.
– ببين عزيزم، من فكرام رو كردم و تصميمم رو هم گرفتم، يه تصميم قطعي
و جدي.
– پس اومدي اين جا چه كار؟ منو باش كه فكر كردم تو هيچ كاري نكردي و مي خواهي اول با من مشورت كني.
ماهان براي لحظاتي سر به زير انداخت وسكوت كرد. اما خيلي زود به خود آمد و با لحني قاطع گفت:
– من به هدفم خواهم رسيد، اينو همه مي دونن.
ماكان لحظه اي به چشمان پراشتياق ماهان خيره شد و متفكر گفت:
– پرسيدم چرا اومدي اينجا؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.