بخشی از کتاب:
دستهايم را روي ميز كوبيدم همه ساكت شدند و به طرف من برگشتند. درحاليكه لبخندي روي لبم نشسته بود گفتم:
– آتش بس! من حساب مي كنم.
سهيل دستهايش را به هم كوبيد و با شعف گفت:
– دمت گرم خيلي آقايي.
به پيروي از او عرفان و ياشار هم شروع كردند به دست زدن. لبم را به دندان گزيدم و درحاليكه با چشم به اطراف اشاره مي كردم گفتم:
– نديد بديدا ابرومون رفت!
سهيل همان طور كه دستهايش را به شدت به هم مي كوبيد گفت:
– بدبخت واسه ات كلاس گذاشتيم.
و به عقب برگشت و به دو دختري كه در ميز كناري نشسته بودند گفت:
– خيلي با معرفت.
آستينش را كشيدم. عرفان و ياشار به خنده افتادند. رو به دختر جواني كه با تعجب نگاهمان مي كرد و آماده انفجار بود كردم و گفتم:
– شرمنده ام خانم.
چشم چرخاند و گفت:
– خواهش مي كنم.
ياشار صدايش را پايين آورد و آرام گفت:
– كي مي ره اين همه راه رو؟
سهيل بي توجه به اطراف جواب داد:
– يكي مثل من خر پيدا مي شه.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.