بخشی از کتاب:
موهایش کوتاه است. چهره اي روشن دارد، همچون صبح بهاري. طراوت از زیر پوست صورتی رنگش بیرون می زند. چشمهاي سیاه و درشتش مثل خرگوشی شیطان و کنجکاو به این طرف و آن طرف می دود. هوش شفافش را می شود در صحن پیشانی خوش ترکیبش دید.
اندامش باریک و موزون و قدش کمی از بقیه بلندتر است. در طول چند روزي که به این دبیرستان آمده بود، با کسی نجوشیده است. به دلیل بلندي قدش نیمکت آخر می نشیند. گلپر پاشایی و نازلی هورمزد هم روي همان نیمکت می نشینند، طی روزهاي گذشته هر دو سعی کردند با او گرم بگیرند اما او راه نمی داد. همان روز اول بود که نازلی سر صحبت را باز کرد:
– شالیزه! اسمت آدمو یاد شالیزارهاي شمال می اندازه. چه اسم قشنگی داري. قبلاً کدوم دبیرستان می رفتی؟
– گلچین.
– اِ… دختر گلچین که حرف نداره! پس چرا آمدي اینجا؟
گلپر هم گفت:
– من جاي تو بودم از اونجا تکون نمی خوردم. آب و هواي دور و برش معرکه است.
مقصودش یکی دو دانشکده اي بود که نزدیک دبیرستان گلچین، قرار داشت.
نازلی گفت:
– دخترعمه ام اون جاست. میگه موقع تعطیل دبیرستان، پسرهاي دانشکده صف می کشند و…
گلپر پرسید:
– حالا چرا دبیرستان عوض کردي؟
– پدرم می خواست.
– چرا؟
– نمی دونم.
– یعنی تو خبر نداري پدرت به چه دلیل دبیرستانت رو عوض کرد؟
– نه!
با جوابهاي کوتاه و مبهم راه ارتباط را می بست.
درست روز اول مهر ماه بود که آقاي جهانگیر شرقی، دخترش را براي ثبت نام به این دبیرستان آورد. کلاسها پر شده بود و نمی خواستند ثبت نامش کنند. معدل ورقه معرفی نامه اش درخشان بود: نوزده و سی و دو.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.