بخشی از کتاب:
صداي گنجشكها از روي درخت خشكيده حياط مي آمد. بهار آمده بود و طبيعت نو شدن خود را جشن گرفته بود. از پشت پارچه كثيفي كه به جاي پرده، جلوي اتاق محقرمان آويزان بود نگاهي به حياط انداختم. مادر داشت زير تنها شير حياط ظرفها را مي شست و خواهر و برادرهاي كوچكترم با سر و ريخت كثيف و لباسهاي پاره در حياط دنبال سر هم مي كردند و صداي مامانم را در مي آوردند. مامان فرياد زد:
– ذليل مرده ها! يه دقيقه آروم بشينين. واسه چي حياط رو گذاشتين روي سرتون؟ الانه كه صداي در و همسايه ها دربياد. چقدر از دست شما جز جيگر زده ها بكشم؟
ولي بچه ها كه بارها اين حرفها را شنيده بودند و گوششان پر بود، بي اعتنا به اطراف مي دويدند. دلم از اين همه نكبت و فقر به درد مي آمد و روح جوانم داشت زير اندوه متلاشي مي شد. امكانات خانواده من در حد صفر بود، با اين وجود اين در دوران دبيرستان سعي كرده بودم تا جايي كه در توان داشتم درست درس بخوانم و با معدل خوبي ديپلم بگيرم، شايد بتوانم كمكي به خانواده بكنم، ولي براي من كه هيچ، براي كساني كه مدرك بالاتر هم داشتند، و چند زبان هم می دانستند، كار پيدا نمي شد. يكسره همه آرزوهايم را بر باد مي ديدم و با مشاهده وضع پدرم، مادرم و خواهر و برادرم چنان نااميد مي شدم كه مي خواستم بميرم.
اشكي را كه بي اختيار روي گونه ام مي دويد را پاك كردم و از اتاق بيرون رفتم تا به مامانم كمك كنم. مامان به محض اينكه چشمش به من افتاد گفت:
– به جاي اينكه مثل مجسمه مي نشيني پشت پنجره و زل مي زني به در حياط بيا اين ذليل مرده ها رو خفه كن. الانه كه صداي بالايي ها در بياد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.