بخشی از کتاب:
ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوريكه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفتة ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده ام؟ يكسال است، در تمام اين مدت هر چه التماس مي كردم كاغذ و قلم مي خواستم به من نمي دادند. هميشه پيش خودم گمان مي كردم هر ساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آنقدر آرزو مي كردم، چيزي كه آنقدر انتظارش را داشتم…! اما چه فايده، از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا مي گيرد يا بازويم بي حس مي شود. حالا كه دقت مي كنم مابين خطهاي درهم و برهمي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده مي شود اينست.
« سه قطره خون »
*******
آسمان لاجوردي، باغچه سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا مي آورد. ولي چه فائده؟ من ديگر از چيزي نمي توانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچه ها و كساني كه تا آخر عمرشان بچه مي مانند خوبست، يكسال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گریه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجرة خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشممان باز نشده كه انژكسيون بي كردار…!
چه روزهاي دراز و ساعتهاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زير زمين دور هم جمع مي شويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يكسال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي مي كنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم ولي ناله ها، سكوت ها، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پر از كابوس خواهد كرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.