بخشی از کتاب:
مريم خانم، زن حاج عباس قلی آقا، سنگين و گوشتالو، با پاهای کوتاه و آستين های بالازده اش غل می خورد و می رفت و می آمد. يک پايش توی آشپزخانه بود که از کف حياط پنج پله می رفت و يک پايش توی اتاق زاويه و انبار و يک پايش پای سماور. با اينکه همه کارش ترتيب داشت و دختر بزرگش فاطمه را مامور ظرف ها کرده بود و رقيه اش را که کوچک تر بود،پای سماور نشانده بود و خودش هم مامور آشپزخانه بود،… با همه اين دلش نمی آمد دخترها را تنها بگذارد. اين بود که هی می رفت و می آمد؛ به همه جا سر می کشيد؛ نفس زنان به همه کس فرمان می داد؛ با تازه واردها تعارف می کرد؛ بچه ها را می ترساند که شيطنت نکنند؛ دعا و نفرين می کرد؛ به پاتيل سمنو سر می کشيد:
– رقيه!… آهای رقيه! چايی واسه گلين خانم بردی؟
– چشم الان می برم.
– آهای عباس ذليل شده! اگر دستم بهت برسه، دم خورشيد کبابت می کنم.
– مگه چی کار کرده ام؟ خدايا! فيش!
– خانم جون خيلی خوش اومديد. اجرتون با فاطمه زهرا. عروستون حالش چه طوره؟
– پای شما رو می بوسه خانم. ايشالاه عروسی دختر خودتون. خدا نذرتون رو قبول کنه.
– عمقزی به نظرم ديگه وقتش شده که آتيش زير پاتيلو بکشيم؛ ها؟
– نه، ننه. هنوز يه نيم ساعتی کار داره.
– وای خواهر، چرا اين قدر دير اومدی؟ مجلس ختم که نبود خواهر!
و به صدای مريم خانم که با خواهرش خوش و بش می کرد، بچه ها فرياد کنان ريختند که:
– آی خاله نباتی. خاله نباتی.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.