بخشی از کتاب:
غروب سنگینی فضای دکان استاد صفی را پر کرده بود. نه روز بود و نه شب. هوا کدر بود. مثل غباری که با دود درآمیخته باشد. در رنگ غلیظ هوا، سیاهی ها و لک و پیس دیوار از نظر گم بودند. کوره ی کوچلوی آهنگری خاموش بود، و مختار ایستاده و در فکر بود. خودش شاید ملتفت حال خود نبود، اما جوری بی صدا و مبهوت بالای سر کوره خشکش زده بود که گویی چیزی را میان خاکسترهای خاموش جستجو می کرد.
استاد صفی، میانه مرد تکیده که پای چپش کمی لنگ می زد، بیرون در، بیخ جرز دیوار روی چارپایه ی کوتاهی نشسته بود، در حال خودش سیر می کرد و سیگار می کشید. انگار پیش از این حرفی میان مختار و استاد صفی گذشته بود که حالا آنها، هردو داشتند به آن فکر می کردند. استاد صفی منتظر بود تا مختار حرفی بزند، اما مختار همچنان خاموش و در خود بود. بلاخره استاد صفی از روی چارپایه نیم خیز شد، سر و شانه اش را به درون هوای تیره دکان فرو برد و گفت:
– از تو بخیر و از ما به سلامت. من هم درش را تخته می کنم و واگذارش می کنم به شهرداری. خودم هم میرم تو فکر اینی که یه سمساری باز کنم. شایدم تو سمساری داداشم یک سهم شریک شدم. دیگه با این تراکتورها و خرمن کوب ها کی میاد از من و تو خیش و پره بخره! این چارتا گاری درشکه هم که ته شهر دارند قِل می خورند چار روز دیگه از بین میرن. زوالشون اومده.
مختار به خود آمد. سرش را بلند کرد، به طرف دیوار رفت و نیمتنه اش را از سر میخ برداشت و رو به استاد صفی، به در دکان آمد و میان چارچوب در ماند. استاد صفی از جای خود برخاست و گفت:
– مارم حلال کن. بدی و خوبی اگر دیدی.
مختار بینگاه و بیحرف خود را از میان چارچوب بدر کشید و توی پیاده رو به راه افتاد. قدمهایش را حس نمی کرد. پاها بنا به عادتی که داشتند، او را با خود می بردند. غمگین نبود، خشمگین هم نبود. بیزار بود. یک جور رخوت دردمندانه. مثل اینکه به هیچ جا بند نبود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.