بخشی از کتاب:
هنوز از در نيامده داخل، مادر ندا داد:
– شکوه، زود بيا توي هال، يک عالمه سبزي داريم که بايد همين امشب آماده کنيم.
ساک حمام از دستم سر خورد پايين. با ديدن يک کپه سبزي که روي ملحفه قهوه اي رنگ روي هم تلنبار شده بود و قيافه شيرين و شهين که به تربچه هاي نشسته ناخنک مي زدند مغزم سوت کشيد.
نگاهي به کف دستانم انداختم. بس که توي حمام با ليف و صابون سابيده بودمشان سرخ شده بودند و پوست انداخته بودند، اما هنوز رنگ سبز سبزي خوب از بين نرفته بود. با اعصابي داغان کنار شهين نشستم و غر زنان گفتم:
– اين سبزيها مال کيه؟
شهين با دستهاي کثيفش دامنش را زد بالا و دماغش را پاک کرد.
– مال حاج آقا رحمان است! نذري دارند…
شيرين آروغي زد که از بوي تند ترب نزديک بود حالم به هم بخورد. پرسيد:
– حمام خلوت بود يا نه؟
يک دسته ريحان برداشتم و غر غر کنان گفتم:
– بد نبود! اين حاج آقا رحمان کار و کاسبي ندارد که هميشه خدا نذري دارد!
ريحانش مفت نمي ارزد! چه کار مي کني شهين، هنوز اسهالت خوب نشده باز افتادي به جان تربچه هاي نشسته!
مادر کنارم نشست. چارقد مشکي اش را پشت سرش گره زد و گفت:
– زود سبزي خوردن را تمامش کنيد که بايد سبزي خورش آماده کنيم. ناهار را بار گذاشتم.
شيرين زود پرسيد:
– چي داريم مامان؟
مادر پر افاده گفت:
– آبگوشت!
يک دسته از شاهيها را تمام کردم و يک دسته ديگر برداشتم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.