بخشی از کتاب:
در ميان هياهوي بچه ها از آموزشگاه خارج شدند:
– بازم دارم بهت مي گم مرضيه فكر آرش رو از سرت بيرون كن. سخته مي دونم ولي عاقلانه فكر كن. تو داري با اين كارات خودت رو به آرش تحميل مي كني. من مطمئنم اگه به همين روش ادامه بدي آينده خوبي درپيش نداري…
– چه كار كنم ستاره؟ به خدا دست خودم نيست. نمي تونم بدون آرش ادامه بدم. واقعاً دوسش دارم ولي اون نميخواد بفهمه. آرش شده بخشي از زندگي من… من در كنارش احساس آرامش مي كنم…
– از كدوم آرش حرف مي زني؟! يه كم به زندگيت نگاه كن ببين داري با دستهاي خودت همه چيز رو خراب مي كني.
– ولي آرش منو دوست داره من مطمئنم.
– آرش يه زماني تو رو دوست داشت منم قبول دارم ولي به رفتار اخيرش يه كم فكر كن ببين دليل اين همه بي توجهي آرش نسبت به تو چيه؟ دست از رفتارهاي بچه گانت بردار مرضيه، آينده خودت روخراب نكن. به خودت نگاه كن تو از زيبايي هيچي كم نداري. چرا آنقدر خودت رو دست كم مي گيري؟ چرا به خاطر رسيدن به عشقي كه معلوم نيست آينده اش چي مي شه التماس مي كني؟
ستاره بار ديگر نگاه عميقي بر چهره همچون برف مرضيه كه در اثر سوز سرماي زمستان به سرخي مبدل شده بود انداخت؛ در چشمهاي آبي رنگش نشاني از آرامش نبود. ابروهاي باريك وكماني اش از شدت نگراني درهم گره خورده بود اما جذابيت خاصي به همراه داشت. مرضيه موهاي پريشانش را زير مقنعه پنهان كرد وبا چشمهاي پراز اشك نگاهي به ستاره انداخت و گفت:
– من بدون آرش مي ميرم… چطور خودم رو از زندگي آرش كنار بكشم…؟
– از خدا كمك بگير. ازش بخواه كه تنهات نذاره. من مطمئنم كه تو مي توني بدون آرش هم به راحتي به زندگيت ادامه بدي…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.