بخشی از کتاب:
کویر، به لب دندان گزیده می مانست، عطشناک و تفتیده. در دیدرس، هیچ چیز نبود جز جای پای تشنگی؛ شکافهای منقطع و خارهایی که جا به جا از دل کویر سر درآورده بودند و صورت به صورتش می ساییدند. سکوت کویر را گهگاه، بادی ملایم برمی آشفت و هرم گرما را همراه با شن ریزه ها بر سر و صورت مرد، می پاشید. مرد، تنها پیراهنش را از تن درآورد، شنهایش را تکاند و خواست که دوباره آن را بپوشد، دستی به سر و گردن و سینه کشید، همه جا را پر از خاک و شن ریزه یافت و…
دستها همچنان کبود. صبح که ترسان و مراقب از روستا بیرون، می زد، پسربچه ای نگاه کنجکاوش را بر دستها و صورت او پهن کرده و پرسیده بود:
– آقا! چرا دست و صورتتان کبود شده؟!
و او تلاشی کرده بود که صورت را با دستهایش بپوشاند و از چنگال نگاه پسرک بگریزد:
– نمی دانم، نمی دانم.
و پسرک چند قدم به دنبال او دویده بود:
– ولی کبودی آن درست مثل کبودی صورت ماه جبین شده است.
و این کلام، مرد را آتش زده بود، روی برگردانده بود و پرسیده بود:
– ماه جبین را تو از کجا می شناسی؟
– چه کسی او را نمی شناسد؟!
– کِی دیده ای او را؟
– همین امروز، همه دیده اند.
پسرک بلافاصله رفته بود و او زانوهایش سست شده بود، شکسته بود و او را بر زمین نشانده بود.
– به کجا می گریزی رسوای عالم؟!







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.