بخشی از کتاب:
دار سایۀ درازی داشت، وحشت ناک و عجیب. روزها که خورشید بر می آمد، سایه اش از جلوی همۀ مغازه ها و خانه های خیابان خسروی می گذشت؛ سایۀ مردی که در برابر نور گردسوز پاهاش را از هم باز کرده و بالا سر آدم ایستاده است. شب ها شکل جانوری می شد که صورتش را روی ستون یادبود گذاشته و دست هایش را از دو طرف حمایل کرده است، شکل یک جانور خیس که آویخته اندش تا خشک شود و قطره قطره آبچکان تا صبح به گوش می رسید. انگار کسی را که دار زده اند خونش قطره قطره در حوض می ریزد، یا اشک هاش بر صورتش سُر می خورد و از چانه اش فرو می افتد. چیزی نظیر صدای سکسکۀ مرد مست که از واماندگی در ساعت بزرگ بالای ساختمان انجمن شهر تکرار می شود: « دنگ، دنگ، دنگ. »
زانو زده بودم.
دست هام را بلند کردم که اولین ضربه های تفنگ موزر را دفع کنم. معصوم لولۀ موزر را در دست داشت و فنداق سنگینش را به کله ام می کوفت. دست های من بالای سرم، پی چیزی می گشت که نمی یافت. بچگی هایی را به یاد نمی آوردم که توی بغل پدر، پاهام را به سگک کمربندش گیر بدهم و نخواهم که مرا پایین بگذارد. معلق بین مرگ و زندگی جلوی آینه ای ایستاده بودم که در لایه ای از غبار محو شده بود، موهام را شانه می زدم، دستی به چشم ها می بردم، خط سرمه ای به موازات پلک، برداشتن چند خال موی تازه روییدۀ حاشیه ابروها، و چه سوزشی! اشک آدم در می آمد.
صدای گریۀ زنی را می شنیدم که از سرما و گرسنگی، یا شاید از تنهایی بر سومین پلۀ خانۀ پدرش مانده بود، گاهگداری برمی گشت پشت سرش را نگاه می کرد و باز به تلاشش ادامه می داد. انگشت های پاهاش یخ زده و رفته رفته ریخته بود، انگار از جذامی سرد پوسیده باشد. با موهایی سفید و زرد، مثل کاکل ذرت که شانه نخورده و بی معنا این طرف و آن طرف صورتش را گرفته بود، با دست هایی ترک خورده، صورتی سرمازده، و چشم هایی پر اشک، تنها به اتکای یادش زنده بود. و حالا که نمی توانست از پله های خانۀ پدرش بالا برود، گریه می کرد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.