زن زيادی

این داستان نوشته « جلال‌ آل احمد » می باشد.

سیّد جلال الدین سادات آل احمد، معروف به جلال آل احمد، فرزند سید احمد حسینی طالقانی در ۱۱ آذر ۱۳۰۲ در محله سید نصرالدین از محله های قدیمی شهر تهران به دنیا آمد، او نُهمین فرزند پدر و دومین پسر خانواده بود.

جلال‌ آل احمد روشنفکر، نویسنده، منتقد ادبی و مترجم ایرانی بود. وی همسر سیمین دانشور بود.

آل احمد در دهه ۱۳۴۰ به شهرت رسید و در جنبش روشنفکری و نویسندگی ایران تأثیر بسزایی گذاشت. از او آثار متعددی به جای مانده است.
این نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی زندگی را بدرود گفت.

داستان « زن زيادی » از آثار وی تقدیم می گردد به خوانندگان و علاقه مندان جلال آل احمد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

… من ديگه چه طور می توانستم توی خانه پدرم بمانم؟ اصلاً ديگر توی آن خانه که بودم انگار ديوارهايش را روی قلبم گذاشته اند. همين پريروز اين اتفاق افتاد. ولی من مگر توانستم اين دوشبه، يک دقيقه در خانه پدری سرکنم؟ خيال می کنيد اصلاً خواب به چشم هايم آمد؟ ابداً. تا صبح هی تو رخت خوابم غلت زدم و هی فکر کردم. انگار نه انگار که رخت خواب هميشگی ام بود. نه! درست مثل قبر بود. جان به سر شده بودم. تا صبح هی تويش جان کندم و هی فرک کردم. هزار خيال بد از کله ام گذشت. هزار خيال بد. رخت خواب همان رخت خوابی بود که سالها تويش خوابيده بودم. خانه هم همان خانه بود که هر روز توی مطبخش آشپزی می کرده بودم. هر بهار توی باغچه هايش لاله عباسی کاشته بودم؛ سرحوضش آن قدر ظرف شسته بودم؛ می دانستم پنجره راه آبش کی می گيرد و شير آب انبارش را اگر طرف راست بپيچانی، آب هرز می رود. هيچ چيز فرق نکرده بود. اما من داشتم خفه می شدم. مثل اينکه برای من همه چيز فرق کرده بود. اين دو روزه لب به يک استکان آب نزده ام. بیچاره مادرم از غصه من اگر افليج نشود، هنر کرده است. پدرم باز همان ديروز بلند شد و رفت قم. هر وقت اتفاق بدی بيفتد، بلند می شود می رود قم. برادرم خون خودش را می خورد و اصلاً لام تا کام، نه با من و نه با زنش و نه با مادرم، حرف نمی زد. آخر چه طور ممکن است آدم نفهمد که وجود خودش باعث اين همه عذاب هاست؟ چه طور ممکن است آدم خودش را توی يک خانه زيادی حس نکند؟ من چه طور ممکن بود نفهمم؟ ديگر می توانستم تحمل کنم؟

 امروز صبح چايی شان را که خوردند و برادرم رفت، من هم چادر کردم و راه افتادم. اصلاً نمی دانستم کجا می خواهم بروم. همين طور سرگذاشتم به کوچه ها از اين دو روزه جهنمی فرار کردم. نمی دانستم می خواهم چه کار کنم. از جلوی خانه خاله ام رد شدم. سيد اسماعيل هم سر راهم بود. ولی هيچ دلم نمی خواست تو بروم. نه به خانه خاله و نه به سيد اسماعيل. چه دردی دوا می شد و همين طور انداختم توی بازار. شلوغی بازار حالم را سرجا آورد و کمی فکر کردم. هرچه فکر کردم ديدم ديگر نمی توانم به خانه پدرم برگردم. با اين آبروريزی! با اين افتضاح! بعد از اينکه سی و چهار سال نانش را خورده ام و گوشه خانه اش نشسته ام! همينطور می رفتم و فکر می کردم. مگر آدم چرا ديوانه می شود؟ چرا خودش را توی آب انبار می اندازد؟ يا چرا ترياک می خورد؟ خدا آن روز نياورد. ولی نمی دانيد ديشب و پريشب به من چه ها گذشت. داشتم خفه می شدم. هرشب ده بار آمدم توی حياط. ده بار رفتم روی پشت بام. چه قدر گريه کردم؟ خدا می داند. ولی مگر راحت شدم! حتی گريه هم راحتم نکرد. آدم اين حرف ها را برای که بگويد؟ اين حرف ها را اگر آدم برای کسی نگويد، دلش می ترکد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زن زيادی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “زن زيادی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *