بخشی از کتاب:
تنهاییم. با هم، ولی تنها.
تنگ غرویی است خنک، اوایل دیماه ۶۲، کنار رود کارون در اهواز، و ما دوتا خسته و تنها، گوشه میدان شهداء ایستاده ایم – در پایان سفر دراز و تمام روزی از تهران به قم و اراک و بروجرد و خرم آباد و اندیمشک و دست آخر اهواز، و من از پیچ جلوی پاسگاه سر جاده قدیم خرمشهر انداخته ام توی جاده پشت نیوسایت در تاریکی از خرم کوشک زده ام توی بیست و چهار متری و بالاخره گوشه میدان مجسمه نگه داشته ام که اسمش شده میدان شهداء با پرچم و پوسترهای بالای پایه سنگی خالی میدان، که روزگاری مجسمه عظیم شاهنشاه آریامهر روش بود و حالا دورش را آرم پارچه ای و ساده «یا مهدی… عجل علی ظهورک» کشیده اند. هردو از ماشین آمده ایم بیرون که خستگی پاها را درکنیم. موتور هم بد جوری داغ کرده. برق شهر هم رفته، یا آن را به خاطر احتمال حمله هوایی قطع کرده اند، و ما داریم تصمیم می گیریم چه جوری از هم جدا شویم. نمی خواهم او را با سه چهارتا چمدان و ساک وسط میدان تاریک ول کنم تا با تاکسی برود. منظره شهر امشب سوت و کور است، و توی ذوق می زند. نیز این گوشه میدان، که روزگاری بانک ملی ایران و فروشگاه مطبوعات بین المللی بود، و اوایل جنگ توپ خورده و خراب شده بود، هنوز به صورت تلی از خاک و خاشاک و آوار باقی مانده، یک گربه سیاه بالای تل خاشاک و آوار نشسته، و انگار مثل ما نمی داند چکار کند. از جایی که ما ایستاده ایم پل معلوم نیست، و بجز حرکت گهگاهی ماشین و تاکسی و اتوبوس و آمبولانس توی میدان، نه صدای موجی از لب کارون می آید، نه آوای مرغ شبی، و نه حتی صدای قورقور قورباغه ای. این اولین سفر دکتر منصور فرجام پس از دوازده سال به اهواز است، و من کم کم دارم فکر می کنم با دیدن شهر سوت و کور و بی برق و خیابانهای سر شب دلمرده، او هم لابد دارد آن شوق و ذوق تهرانش ته می کشد. اما او در پرتو نور داخل ماشین دارد مثل یک توریست دانشمند خارجی پیپ به دست دوتا نقشه شهر اهوازش را بررسی می کند.







bagheminoo –
عالیه… عالی.