بخشی از کتاب:
تبسم در میان انبوه لباسهایش سردرگم مانده بود. همه را از توی کمد بیرون آورده، و روی تخت خوابش ولو کرده بود. هر بار یکی را بلند می کرد و جلو آینه، مقابل صورت خود می گرفت، و بعد به تصویر خود در آن می گفت:
– نه، این به درد امشب نمی خورد.
او هرگاه که به مهمانی می رفت دچار این مشکل می شد که چه لباسی را برای پوشیدن انتخاب کند. با آمدن مادرش به اتاق از آینه فاصله گرفت و نگاهش را به او دوخت. مادرش به موهای خیس او خیره شد و گفت:
– چرا موهایت را خشک نکردی؟ ببین چه آبی از آن می چکد!
– چشم، مامان. همین الان خشک می کنم. دو سه دقیقه بیشتر که وقت نمی برد.
– گفتی و من هم باور کردم. این خرمن مو با دو سه دقیقه خشک می شود؟
– چرا که نه. سشوار را روی حرارت زیاد می گذارم.
– طبق معمول گیر کردی که چه بپوشی. درست است؟
– آره. خسته شدم واقعاً. نمی دانم کدام لباس برای امشب مناسب است. اگر شما در انتخاب کمکم کنید ممنون می شوم.
– با این وسواسی که تو به خرج می دهی نه تنها من، بلکه هیچکس نمی
تواند در این مورد به تو کمک کند. بهتر است سرعت عمل به خرج بدهی. وگرنه مجبور می شوم زودتر از تو بروم.
– مامان! دلت می آید دختر مثل دسته گلت را تنها بگذاری؟
مادرش لبخند به لب با عشق به او چشم دوخت و گفت:
– خودت را برای من لوس نکن که اصلاً نازت خریدار ندارد. ناز کردنت را بگذار برای همسر آینده ات.
– حالا کی خواست که شوهر بکند؟ من فقط دلم می خواهد برای شما خودم را لوس کنم.
– مجبوری که شوهر کنی. نمی خواهم که ترشی بندازم.
– واه! مامان! واقعاً منظورت با من است؟
– مگر غیر از تو کس دیگری توی این اتاق است که طرف صحبت من باشد. من خیلی کار دارم. ببین چطور وقت من را می گیری! پدرت تا دو ساعت دیگر برمی گردد. تو بمان با او بیا. مطمئنم تا آن موقع تصمیم گرفتی که چه بپوشی. خودت می دانی که در آنجا به من احتیاج دارند. دوست ندارم به آخر کارها برسم.







bagheminoo –
به به، عالیه.