روزهای سرد برفی

این رمان نوشته « فهیمه رحیمی » می باشد.

فهیمه رحیمی در سال 1331 در تهران به دنیا آمد. از دوران کودکی به داستان نویسی علاقه بسیاری داشت. می‌توان اولین قطعه ادبی‌اش را  با نام « دلم برای پروانه می‌سوزد »، اولین تلاش او برای نویسنده شدن دانست.

او از نویسندگان پرکار در کشور (ملقب دنیل استیل ایرانی) بوده و 33 رمان در کارنامه خود ثبت کرده است. او را می‌توان نویسنده‌ای عاشقانه نویس و عامه پسند دانست که در خلال داستانهای خود به احساسات زنانه‌ای همچون، ترس، عشق و امید و آرزو می‌پردازد.

فهیمه رحیمی پس از ابتلا به بیماری سرطان معده در ۲۸ خرداد سال 1392 و در سن 61 سالگی دار فانی را وداع گفت.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر ۳77 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

خواب با قدرت، خواندن ادامه بيت را از چشمم ربود و با مهارت، دست در يقه ام انداخت و گردن باريک و ضعيفم را به زير پنجه های قوی اش فشرد. به گونه ای که صدای تق مهره های گردنم را شنيدم و دردی که مثل صاعقه در سر و گردانم پيچيد. هشداری بود که بفهمم با حريفی نيرومند رو به رو هستم و علی رغم ميلم بايد بازی را به او واگذار کنم و مغلوبش شوم.

کتاب را بر هم گذاشتم. از پشت ميز تحرير کهنه، ارث رسيده از پدر زير چشمی نگاهی اجمالی به اتاق انداختم. بوی فتيله سوخته بخاری بينی ام را آزرد. به سختی از روی صندلی بلند شدم که صدای جير جيرش بلند شد. سلانه، سلانه، از اتاق بيرون آمدم. روی پله سيمانی سرد که مرا به طبقه بالا و اتاق خواب می رساند پا نگذاشته بودم که چشم نيمه بازم به حياط و دانه های سفيد برف افتاد که آرام و سبک فرو می افتاد.

در برابر برف پايم از رفتن باز ايستاد. دوست داشتم توان آن را داشتم که می ايستادم و نگاه می کردم اما حريف با فشار ديگری بر گردن وادارم نمود ديده از اين منظره بديع برگيرم و با خود رويای شب برفی را همراه کنم.

با کمک نرده بالا می رفتم و در ذهن تعداد پله ها را شماره می کردم، يک، دو، سه، پايم پله چهارم را لمس نکرده بود که صدای زنگ در حياط به گوشم رسيد. گوش تيز کردم صدايی نبود. فکر کردم اشتباه کرده و دچار وهم شده ام. پايم که پله را لمس کرد بار ديگر صدای زنگ آمد.

نخير اشتباهی در کار نبود و براستی کسی در پشت در ايستاده بود. در آن لحظه مسافت راهرو تا حياط و در خانه بعيد به نظرم آمد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “روزهای سرد برفی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “روزهای سرد برفی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *