بخشی از کتاب:
خواب با قدرت، خواندن ادامه بيت را از چشمم ربود و با مهارت، دست در يقه ام انداخت و گردن باريک و ضعيفم را به زير پنجه های قوی اش فشرد. به گونه ای که صدای تق مهره های گردنم را شنيدم و دردی که مثل صاعقه در سر و گردانم پيچيد. هشداری بود که بفهمم با حريفی نيرومند رو به رو هستم و علی رغم ميلم بايد بازی را به او واگذار کنم و مغلوبش شوم.
کتاب را بر هم گذاشتم. از پشت ميز تحرير کهنه، ارث رسيده از پدر زير چشمی نگاهی اجمالی به اتاق انداختم. بوی فتيله سوخته بخاری بينی ام را آزرد. به سختی از روی صندلی بلند شدم که صدای جير جيرش بلند شد. سلانه، سلانه، از اتاق بيرون آمدم. روی پله سيمانی سرد که مرا به طبقه بالا و اتاق خواب می رساند پا نگذاشته بودم که چشم نيمه بازم به حياط و دانه های سفيد برف افتاد که آرام و سبک فرو می افتاد.
در برابر برف پايم از رفتن باز ايستاد. دوست داشتم توان آن را داشتم که می ايستادم و نگاه می کردم اما حريف با فشار ديگری بر گردن وادارم نمود ديده از اين منظره بديع برگيرم و با خود رويای شب برفی را همراه کنم.
با کمک نرده بالا می رفتم و در ذهن تعداد پله ها را شماره می کردم، يک، دو، سه، پايم پله چهارم را لمس نکرده بود که صدای زنگ در حياط به گوشم رسيد. گوش تيز کردم صدايی نبود. فکر کردم اشتباه کرده و دچار وهم شده ام. پايم که پله را لمس کرد بار ديگر صدای زنگ آمد.
نخير اشتباهی در کار نبود و براستی کسی در پشت در ايستاده بود. در آن لحظه مسافت راهرو تا حياط و در خانه بعيد به نظرم آمد.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.