رمان باران احساس

این رمان نوشته « خانم رویا سیناپور » می باشد.

رویا سیناپور

او خود را این طور معرفی کرده: « رویاسیناپور » هستم متولد سال 1349 و ساکن تهران. دو دختر دارم و نویسندگی را از سال 1373 آغاز کرده ام. بیشتر کتابهایم در قالب رمان تخیلی، رمان های تاریخی، روانکاوی، اجتماعی، زندگی نامه است.
از این نویسنده خلاق، توانا و کوشا تاکنون نزدیک به 30 اثر منتشر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر ۳۲۲ صفحه می باشد

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

آیا این بخت بود، بخت سپیدی که انتظارش تنها امید زنده بودنم بود. انتظاری که هر لحظه ای به اندازه یک قرن بود و امید خوشبختی در آن لحظه به لحظه کمرنگ تر می شد.

– کیه؟

هنوز دستم به در خانه فاطمه بود که به دیوار تکیه دادم:

– من هستم مستانه، باز کن.

هوا هنوز آنقدر تاریک نشده بود که نتوانم چشمان سرخ و متورم فاطمه را تشخیص بدهم.

– چی شده فاطمه، باز با شوهرت کتک کاری کردی؟

فقط تا کلاس دهم به دبیرستان آمد بعد شوهرش دادند به پسر مش

اسماعیل رفتگر که بیکار و بی عار خیابانها را متر می کرد و دائم پی الافی و ولگردی بود. هنوز پانزده سالش تمام نشده بود که نقل عروسی روی سرش ریختند و بله از زبانش گرفتند. بیچاره فاطمه، دو سال اول زندگی که مدام بایستی از مادر شوهر و خواهر شوهر طعنه جهیزیه نداشتن را می شنید بعد هم طعنه نازایی. شوهرش بچه می خواست، مرتب آزار و اذیتش می کرد و در حیاط را به رویش باز می گذاشت.

– یالله… هری… جای تو همون بهتر که پیش زن پدر موذی ات باشه.

یکی نبود جواب مشت و لگدهایش را مثل خودش وحشیانه بدهد و بگوید، پدر سوخته مگر تو خودت چکاره هستی و چی از خودت داری که اینقدر به این دختر مظلوم بد و بیراه می گویی. فاطمه هم مثل من پدر نداشت، برادرهای ناتنی اش هم یکی از یکی بی سر و پا تر و ولگردتر بودند. بی غیرتها تن زخمی و چشمان کبود خواهرشان را به تمسخر می گرفتند و می گفتند:

– پول سیگار آوردی فاطمه.

همیشه آرزو داشتم زلزله ای بیاید و این محله کثافت با خاک یکسان شود. محله ای که جوانهایش معتاد و لات بودند و دخترهای پاک و معصومش فقط تا مدت کوتاهی می توانستند در خانه پدر بمانند. آنها که بر و رویی داشتند فوراً به خانه بخت رفته و دیگران به فکر درآوردن پول از هر راهی.

– برو مستانه، برو حسن خونه ست اگه تو رو ببینه غوغا راه می اندازه.

با بسته شدن در و تنها شدن در کوچه تاریک توفانی از خاطرات در ذهنم بر پا شد. خاطرات دوران دبیرستان، آن هنگام که من شانزده ساله بودم. همان روزها که با فاطمه قدم به قدم کوچه پس کوچه ها را می پیمودیم و حسن پشت سرمان پا روی زمین می سایید.

– آهای خوشگله بالاخره جواب منو می دی یا نه؟

با من بود، هر روز متلک تازه تری بارم می کرد. از بیراهه می رفتم، حتی یک

بار هم نگاه به صورت لاغر و استخوانی زردش نکردم. حالم از قیافه و لحن بیانش به هم می خورد.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان باران احساس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان باران احساس”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *