بخشی از کتاب:
اندکی پیش از آن نیمه شب برفی، دکتر صادق آریان در اتاق خواب کوچک بالای مطب، خواب عجیبی دید: بازارچه درخونگاه مردایی از خون بود.
اوایل شب، خواب و خسته، فقط خوابهای کهنه روزهای کهنه زندگی زیر گذر درخونگاه اش را می دید: بیست و هشت سال پیش که چهار سالش بود. بازارچه سقفدار شلوغ بود. تیغه های آفتاب از روزنه سقف، ستون کجی از گرد و خاک جلوی سقاخانه ساخته بود. گدای کور و آبله رو پای دیوار سقاخانه چمباتمه زده بود. جلال نمد یخ فروش، با صدای گرفته و مریضش داد می زد: « یخ! » دکانهای تنگ و تاریک به هم چسبیده بود. بقالی مش یدالله، عطاری مش غلامرضا، قصابی احمد آقا، پینه دوزی اکبرآقا، علافی اوس مرتضی، سنگکی مصطفی ترکه، ماست بندی کَل عباس، سبزی فروشی مش شعبون، همه زیر سقف کاهگلی بازارچه، بی نور و کثیف بودند. گوجه فرنگیهای ته صندوق مش شعبون گندیده بود. مگسها روی لاوک شیره و تغار ماست مش یدالله وول می زدند. بوی تریاک از قهوه خانه، چرت زدن مش ابرام شیره ای روی پله، صدای بهم خوردن استکان و نعلبکی، صدای نقال و داستان رستم و سهراب، صلوات، فحش، صدای ساطور احمد آقا، بوی نم، طعم گرد و خاک، همه و همه پاره های تار و پود ابدی بازارچه بودند. و اینک پیش از آن نیمه شب برفی – او خواب می دید که زمین درخونگاه مردابی از خون است.
دکترصادق آریان در رختخواب غلتی زد و از بازارچه بیرون آمد. خیابانهای جنوب شهر هم پر از خون بود. خون تازه و خون کهنه. خون سالم و خون کثیف. خون زنده و خون دلمه. جاده های خارج شهر هم پر از خون بود. جاده ها با درختها و رودخانه ها، مزرعه ها با جالیزها، و کاروانسراها و مسجدها، همه پُر از خون بود. خونی که حرکت می کرد و زندگی بود. خونی که ایستاده بود و مرگ بود. خورشید بالای رودها و مردابهای خون می درخشید. زمین مانند کره جغرافیای مدرسه با چاله های عظیم خون می گشت. وسط قاره ها و اقیانوسها و جزایر رگه های خون جاری بود.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.