دلم تنگ است

این رمان نوشته « فائزه عطاریان » می باشد.

اطلاعات بیشتری از این نویسنده در دسترس نیست.

فائزه عطاریان جزء آن دسته از نویسندگانی است که بهترین رمان های عاشقانه خودش را منتشر می کند. او سعی می کند برای نوشتن داستانهایش از اطرافیانش کمک بگیرد و داستان زندگی آنها را در رمانهایی که می نویسد، به کار بگیرد. او می تواند با نوشتن داستان زندگی مردم، جذابیت را برای خواننده تا حدود زیادی افزایش دهد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 452 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

با صداي جر و بحث پدر و مونيكا از خواب بيدار شدم.

با عصبانيت غريدم:

– اَه! يك لحظه توي اين خونه لعنتي آرامش نداريم.

و بالش را روي سرم گذاشتم اما بي فايده بود، چرا كه هنوز صداي فرياد پدر به گوشم مي رسيد.

– تو به چه حقي با اين وضعيت جلوي دوستاي من مي چرخيدي؟!

براي يك بار هم كه شد بالاخره به رگ غيرت پدر برخورده بود. دوباره لباسي را كه مونيكا در ميهماني شب پدر پوشيده بود به ياد آوردم. من به جاي او شرمزده بودم و نمي توانستم سرم را بلند كنم و در چشمان دوستان پدر نگاه كنم. وقتي مي ديدم چطور دوستان پدر با حرص و ولع به اندام ظريف و موزون مونيكا چشم دوخته اند و لبخند مي زدند حالم از او بهم مي خورد. البته اين اولين بار نبود كه مونيكا چنين لباسهايي به تن كرده بود و تقريباً كار هميشگي او بود، ولي دليل عصبانيت پدر را نمي دانستم و به شدت علاقه مند بودم دليل عصبانيت را بفهمم.

بدون اينكه كوچكترين سر و صدايي ايجاد كنم از اتاقم بيرون آمدم و آرام آرام پله ها را يكي يكي پايين آمدم، تا جايي كه پدر را درحاليكه قدم مي زد ديدم و فهميدم پدر به شدت عصباني است. زير لب گفتم:

– خدا لعنتت كنه مونيكا! آخه اينم لباس بود تو پوشيدي؟… هر چي كه به سرت بياد حقته.

دلم مي خواست قيافه مونيكا را ببينم، با احتياط يك پله ديگر را به اميد ديدن او پايين آمدم. مونيكا خيلي خونسرد روي مبل نشسته بود و در آرامش ناخنهايش را سوهان مي كشيد. پيش خودم گفت؛ اين ديگه چه نوع سافليه؟!

پدر فرياد زد:

– براي اين عملت چه توضيحي داري؟

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دلم تنگ است”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “دلم تنگ است”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *