بخشی از کتاب:
با صداي جر و بحث پدر و مونيكا از خواب بيدار شدم.
با عصبانيت غريدم:
– اَه! يك لحظه توي اين خونه لعنتي آرامش نداريم.
و بالش را روي سرم گذاشتم اما بي فايده بود، چرا كه هنوز صداي فرياد پدر به گوشم مي رسيد.
– تو به چه حقي با اين وضعيت جلوي دوستاي من مي چرخيدي؟!
براي يك بار هم كه شد بالاخره به رگ غيرت پدر برخورده بود. دوباره لباسي را كه مونيكا در ميهماني شب پدر پوشيده بود به ياد آوردم. من به جاي او شرمزده بودم و نمي توانستم سرم را بلند كنم و در چشمان دوستان پدر نگاه كنم. وقتي مي ديدم چطور دوستان پدر با حرص و ولع به اندام ظريف و موزون مونيكا چشم دوخته اند و لبخند مي زدند حالم از او بهم مي خورد. البته اين اولين بار نبود كه مونيكا چنين لباسهايي به تن كرده بود و تقريباً كار هميشگي او بود، ولي دليل عصبانيت پدر را نمي دانستم و به شدت علاقه مند بودم دليل عصبانيت را بفهمم.
بدون اينكه كوچكترين سر و صدايي ايجاد كنم از اتاقم بيرون آمدم و آرام آرام پله ها را يكي يكي پايين آمدم، تا جايي كه پدر را درحاليكه قدم مي زد ديدم و فهميدم پدر به شدت عصباني است. زير لب گفتم:
– خدا لعنتت كنه مونيكا! آخه اينم لباس بود تو پوشيدي؟… هر چي كه به سرت بياد حقته.
دلم مي خواست قيافه مونيكا را ببينم، با احتياط يك پله ديگر را به اميد ديدن او پايين آمدم. مونيكا خيلي خونسرد روي مبل نشسته بود و در آرامش ناخنهايش را سوهان مي كشيد. پيش خودم گفت؛ اين ديگه چه نوع سافليه؟!
پدر فرياد زد:
– براي اين عملت چه توضيحي داري؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.