بخشی از کتاب:
نزدیکیهای غروب بود مادر از صبح رنگ پریده و بی قرار به نظر می رسید چند بار به هنگام انجام کارهای منزل متوجه دگرگونی حالش شده بودم. او نهمین ماه بارداریش را می گذراند و شکمش به اندازه یک انبان بزرگ بر آمده شده بود. دیگر حمل آن برایش مشکل بود. لاله نق نق کرد و از پشت سر به روی کمر او به حالت نشسته سرگرم شستن ظروف بود خم شده و گفت:
– دلم درد می کند.
دانه های درشت عرق بر پیشانی مادر نگران حال خرابش بود با اینحال با صبوری نگاهی به من که در گوشه حیاط نشسته بودم انداخت و بیحال گفت:
– بلند شو کمی نان به او بده ظهر چیز زیادی نخورده است.
در حالیکه نان را به دست لاله می دادم پرسیدم:
– مادر حالت خوب نیست؟
شست و شوی ظرفها به اتمام رسیده بود. آنها را در سبدی کنار دیوار قرار داد و در همانحال مشتی آب به صورتش پاشید و در پاسخ گفت:
– چیز مهمی نیست تو برو با بچه ها بازی کن.
گفتم:
– امروز حوصله بازی ندارم می خواهی جایت را بیندازم تا کمی استراحت کنی؟
دستش را به شیر آب گرفت و با تکیه بر آن بسختی از جایش برخاست. می خواست چیزی بگوید اما درد شدیدی که در همان لحظه به او عارض شد نفسش را بند آورد. هنگامی که توانست لب باز کند به آرامی گفت:
– برو خاله بلقیس و مادر اکبر را خبر کن بگو هر چه زودتر خودشان را به من برسانند.
با آمدن همسایه ها خانه کوچک ما به میدان تلاش و کوشش مبدل شد. یکی آب را در قابلمه ای بزرگ داغ می کرد، آن یکی جایی برای مادر مهیا کرده بود و دیگری سرگرم آماده کردن وسایل نوزادی بود که باید از راه می رسید. در آن میان من و لاله خواهر کوچکم در گوشه ای از حیاط کز کرده و خاموش نشسته بودیم. لاله شش ساله پرسید:
– چرا مادر آنقدر فریاد می زند؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.