در جستجوی بهار

این رمان نوشته « زهرا اسدی » می باشد.

زهرا اسدی در 29 آبان سال 1337 در شهر کوچک و صنعتی آبادان به دنیا آمد و چهارمین و آخرین فرزند خانواده بود. دوران تحصیل را در زادگاهش سپری کرد اما پس از پایان دبیرستان فرصتی برای ادامه تحصیل نیافت، و پیرو فرهنگ خانواده بلافاصله به خانه بخت رفت. هنر نگارش بدون هیچ تعلیمی در او شکوفا شد و به قول خودش لطف خداوند شامل حال او گشت و ذره‏‌ای از علم بی‏کران حق در وجود وی به امانت گذارده شد. وی از سن سی و شش سالگی شروع به نوشتن کرد که تا امروز همچنان ادامه دارد. او هر چند معتقد است با نقطه اوج فاصله زیادی دارد، اما اعتراف می‏‌کند با گذشت زمان نوشته‏‌هایش پخته‏‌تر و شکیل‏‌تر شده است.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 148 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

نزدیکیهای غروب بود مادر از صبح رنگ پریده و بی قرار به نظر می رسید چند بار به هنگام انجام کارهای منزل متوجه دگرگونی حالش شده بودم. او نهمین ماه بارداریش را می گذراند و شکمش به اندازه یک انبان بزرگ بر آمده شده بود. دیگر حمل آن برایش مشکل بود. لاله نق نق کرد و از پشت سر به روی کمر او به حالت نشسته سرگرم شستن ظروف بود خم شده و گفت:

– دلم درد می کند.

دانه های درشت عرق بر پیشانی مادر نگران حال خرابش بود با اینحال با صبوری نگاهی به من که در گوشه حیاط نشسته بودم انداخت و بیحال گفت:

– بلند شو کمی نان به او بده ظهر چیز زیادی نخورده است.

در حالیکه نان را به دست لاله می دادم پرسیدم:

– مادر حالت خوب نیست؟

شست و شوی ظرفها به اتمام رسیده بود. آنها را در سبدی کنار دیوار قرار داد و در همانحال مشتی آب به صورتش پاشید و در پاسخ گفت:

– چیز مهمی نیست تو برو با بچه ها بازی کن.

گفتم:

– امروز حوصله بازی ندارم می خواهی جایت را بیندازم تا کمی استراحت کنی؟

دستش را به شیر آب گرفت و با تکیه بر آن بسختی از جایش برخاست. می خواست چیزی بگوید اما درد شدیدی که در همان لحظه به او عارض شد نفسش را بند آورد. هنگامی که توانست لب باز کند به آرامی گفت:

– برو خاله بلقیس و مادر اکبر را خبر کن بگو هر چه زودتر خودشان را به من برسانند.

با آمدن همسایه ها خانه کوچک ما به میدان تلاش و کوشش مبدل شد. یکی آب را در قابلمه ای بزرگ داغ می کرد، آن یکی جایی برای مادر مهیا کرده بود و دیگری سرگرم آماده کردن وسایل نوزادی بود که باید از راه می رسید. در آن میان من و لاله خواهر کوچکم در گوشه ای از حیاط کز کرده و خاموش نشسته بودیم. لاله شش ساله پرسید:

– چرا مادر آنقدر فریاد می زند؟

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در جستجوی بهار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “در جستجوی بهار”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *