بخشی از کتاب:
اتومبیل آلبالویی طبق معمول هر هفته پس از ساعتی گشت و گذار در خیابانهای شلوغ شهر در کوچه مورد نظر توقف کرد. اما نه مثل همیشه و نه در جای همیشگی این بار به طور ناگهانی و در وسط کوچه درحالیکه ده جفت چشم غمگین و ناراحت به آن خیره شده بود. این دفعه علاوه بر او راننده هم پیاده شد و به دنبال آن سر و صدای بچه ها بلند شد. سر و صدایی که محتوای آن پرخاش و سرزنش بود. به خاطر توپ فوتبال بی ارزشی که چندان قیمتی نداشت. اما برای آنها تنها وسیله با ارزشی بود که برای بازی داشتند. حالا با شنیدن صدای ترکیدن آن قلبشان جریحه دار شده بود و بیچاره فرد مقصر، زیرا نگاه هیچ یک از دوستانش با او مهربان نبود. آنها گفتند:
– این همه زحمت کشیدیم و پول جمع کردیم، دیدی آخرش چه شد. حتی یک هفته هم با آن بازی نکردیم. همه تقصیر تو بود، علی.
علی با شرمندگی گفت:
– ببخشید، به خدا ماشین را ندیدم.
خانمی از اتومبیل پیاده شد و به بحث آنها خاتمه داد و گفت:
– خیلی خوب، حالا توپ مال کدام یک از شما بود؟
یکی از بچه ها که اسمش مرتضی و به نظر بزرگتر از بقیه بود، پاسخ داد:
– مال همه مان خانم، یک ماه بود که پول توجیبیهایمان را جمع کردیم تا توانستیم آن توپ را بخریم.
– خیلی خوب ناراحت نباش. بیا جلوتر ببینم، چند سالت است؟
– سیزده سال.
– پس برای خودت مردی هستی و برای بقیه مثل برادر بزرگتر، درسته؟
– ما همه مان مثل برادریم خانم. سالهای زیادی است که با هم دوستیم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.