بخشی از کتاب:
اوایل اردیبهشت سال 1355، آبادان.
سحر هوا هنوز گرگی و میش بود که صدای مرغهای دریایی از خواب بیدارم کرد. سرم کمی درد می کرد، اما ساق پا و قوزله پای چپم که هنوز توی گچ بود، درد نداشت، فقط بد جوری بی حس و کرخ بود. (دو سه جمعه پیش باید شاهکار بزنم و در باشگاه قایقرانی لب اسکله ساق پای خودم را بین دوتا قایق قلم کنم.) تنها بودم، پنجره از شب باز مانده بود، و من صدای شاخه های بوته گل کاغذی را هم پشت دیوار پنجره می شنیدم که به توری می خورد. باد سحری بوی مِه شط را به درون اتاق خواب فسقلی می دمید… همچنین بوی گاز و دود و سولفور پالایشگاه نفت و کارخانه های پتروشیمی را.
هر طور بود بلند شدم پنجره را ببندم. سحرگاه اردیبهشتی خاکستری رنگ آبادان روی باغ ۲۶۷ نشسته بود. باغ ساکت بود. جاده خرمشهر ساکت بود. آسمان ساکت و دنیا آرام و بی خیال، میان نسیم… نخلهای بلند، درختهای عرعر، بوته های بزرگ گل خر زهره، همه خواب آلود و خاک گرفته، منتظر بارانی بودند که حالا باید برایش پنج ماه صبر می کردند.
پشت فلت ها، از لب بندر، صدای سوت کشتی می آمد که از سمت اسکله بارگیری جلوی پالایشگاه به طرف خسرو آباد و دهانه خلیج در رفت و آمد
بودند. تنها صدای دیگری که می آمد صدای خاکستری شدن موهای خودم بود.
گفتم پنجره را بندم، تا شاید یکی دو ساعت دیگر بخوابم، اما مرغهای دریایی ام را دیدم که سر دیوار منتظر اند.
آنها مثلاً مال من بودند. مال من بودند و مال خلیج فارس. دوتا بودند، سفید و کوچولو، و هر کدام یک پایشان نمی دانم در اثر چه جور مرض یا خوره یا پیری از شکل طبیعی خارج شده بود. پاهای ناقص عین غده های صورتی بد رنگی زیر تنشان آویزان بود. بدتر از خودم تنها بودند، گمشده و ناجور. نر و ماده بودند فکر می کنم. لابد عاشق و معشوق بودند.







bagheminoo –
آفرین به شما