درد سیاوش

( 1 نظر مشتری ) (دیدگاه کاربر 1)

این کتاب نوشته « اسماعیل فصیح » می باشد.

اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران – ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستان نویس و مترجم ایرانی بود. وی در دهه های شصت و هفتاد جزو پرفروش ترین نویسندگان معاصر بود. رمان های شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهمترین آثار او به شمار می روند.

او همچنین از نخستین نویسندگانی است که (در کتاب زمستان ۶۲) به مسئله جنگ ایران و عراق پرداختند.

آثار فصیح به گفته خودش از احمد محمود، محمدعلی جمال زاده و بزرگ علوی تأثیر پذیرفته است که خودش مستقیم به این مسئله اشاره کرده است.

اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در بیمارستان شرکت نفت تهران به دلیل مشکل عروق مغزی درگذشت.

از این نویسنده کتابهای زیادی در قالب رمان و مجموعه داستان به چاپ رسیده است. همچنین ترجمه کتابهای زیادی را در کارنامه خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 282 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

اوایل اردیبهشت سال 1355، آبادان.

سحر هوا هنوز گرگی و میش بود که صدای مرغهای دریایی از خواب بیدارم کرد. سرم کمی درد می کرد، اما ساق پا و قوزله پای چپم که هنوز توی گچ بود، درد نداشت، فقط بد جوری بی حس و کرخ بود. (دو سه جمعه پیش باید شاهکار بزنم و در باشگاه قایقرانی لب اسکله ساق پای خودم را بین دوتا قایق قلم کنم.) تنها بودم، پنجره از شب باز مانده بود، و من صدای شاخه های بوته گل کاغذی را هم پشت دیوار پنجره می شنیدم که به توری می خورد. باد سحری بوی مِه شط را به درون اتاق خواب فسقلی می دمید… همچنین بوی گاز و دود و سولفور پالایشگاه نفت و کارخانه های پتروشیمی را.

هر طور بود بلند شدم پنجره را ببندم. سحرگاه اردیبهشتی خاکستری رنگ آبادان روی باغ ۲۶۷ نشسته بود. باغ ساکت بود. جاده خرمشهر ساکت بود. آسمان ساکت و دنیا آرام و بی خیال، میان نسیم… نخلهای بلند، درختهای عرعر، بوته های بزرگ گل خر زهره، همه خواب آلود و خاک گرفته، منتظر بارانی بودند که حالا باید برایش پنج ماه صبر می کردند.

پشت فلت ها، از لب بندر، صدای سوت کشتی می آمد که از سمت اسکله بارگیری جلوی پالایشگاه به طرف خسرو آباد و دهانه خلیج در رفت و آمد

بودند. تنها صدای دیگری که می آمد صدای خاکستری شدن موهای خودم بود.

گفتم پنجره را بندم، تا شاید یکی دو ساعت دیگر بخوابم، اما مرغهای دریایی ام را دیدم که سر دیوار منتظر اند.

آنها مثلاً مال من بودند. مال من بودند و مال خلیج فارس. دوتا بودند، سفید و کوچولو، و هر کدام یک پایشان نمی دانم در اثر چه جور مرض یا خوره یا پیری از شکل طبیعی خارج شده بود. پاهای ناقص عین غده های صورتی بد رنگی زیر تنشان آویزان بود. بدتر از خودم تنها بودند، گمشده و ناجور. نر و ماده بودند فکر می کنم. لابد عاشق و معشوق بودند.

1 دیدگاه برای درد سیاوش

  1. Avatar for bagheminoo

    bagheminoo

    آفرین به شما

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 دیدگاه برای درد سیاوش

  1. Avatar for bagheminoo

    bagheminoo

    آفرین به شما

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *