بخشی از کتاب:
با صداى بسته شدن در اتاق چشمهايم را گشودم. افكارى گنگ و مبهم در سرم مى چرخيدند. انديشه آنچه دوباره به گوش شنيده بودم، لحظه اى رهايم نمى كرد. فكر مى كردم دچار وهم و خيال شده ام. نه، اين نمى توانست حقيقت داشته باشد. حتماً خيالاتى شده بودم، اما ندايى در درونم فرياد مى زد آنچه به گوش شنيده ام حقيقت دارد. حقيقتى محض و انگار ناپذير.
احساس ضعف مى كردم، حتى تصور اين حقيقت برايم مشكل بود. يعنى مايكل برگشته؟ مردى كه من سالها در آرزوی شنيدن صدايش لحظه شمارى كرده بودم. آيا اين صداى او بود كه به نگرانى بالا سرم با دكتر صحبت مى كرد؟
براى لحظاتى تصوير روشى از مايكل در ذهنم ترسيم شد. مايكل با آن نگاه آسمانى كه با شيفتگى به من دوخته بود و من چه آسان بر روى احساسات او و قلب خود پا گذاشته بودم. خدايا كمك كن كه اشتباه كرده باشم، پس از اين مدت من چگونه با او روبرو شوم؟ چطور به چشمانش نگاه كنم و اشتباه بچه گانه ام را به چه زبانى بازگو كنم؟
قطرات درشت اشك از چشمانم جارى بودند. ترس از تحقق اين رويا سراپايم را در خود مى فشرد. صداى قدمهای آهسته اش كه به در اتاق نزديك مى شد، مرا به هراس انداخت. پشت به در اتاق كردم و آرام اشكهايم را پاك كردم. باز و بسته شدن در اتاق حكايت از حضور كسى می داد. كسى كه من با دنيايى التماس به درگاه خداوند دعا مى كردم كه مايكل نباشد.
صدای قدمهاى آرام كنار تختم توقف كرد و بعد گرمای صدايى بود كه گوشم را نوازش كرد.
– مژگان بيداری؟
خدايا خودش بود، مايكل با همان صداى مهربان و پر اشتياق گذشته با همان كلام صميمانه و خالى از تكلف. صداى ضربان قلبم را مى شنيدم و هراس از اينكه فرياد عصيان دلم به گوش مايكل هم برسد سبب مى شد كه بیشتر سرم را در بالش بفشارم.






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.