بخشی از کتاب:
صدای هلهله و کِل فضای حیاط بزرگ را پر کرده بود. درختان اطراف محوطه بفهمی نفهمی به سبزی می زدند و پر از ریسه های چراغ بودند که انتظار تاریک شدن هوا را می کشیدند. زنان و مردان زیادی در حیاط جمع شده بودند و به عروس و داماد جوان که از روی گوسفند تازه قربانی شده پا به داخل خانه می گذاشتند نگاه می کردند. اکثر زنها آرایش غلیظی بر چهره داشتند و تک و توک هم روسری نازکی بر روی موهای تازه درست شده و پر از تافت و ژلشان انداخته بودند. فضا پر از بوی اسپند بود.
زنی کوچک اندام که لباسی آبی رنگ و بددوختی بر تن داشت با صدای نازکی تقریباً جیغ کشید: به افتخار عروس و داماد، و دوباره همه جمعیت استقبال کننده شروع به دست زدن و کِل کشیدن کردند.
عروس جوان با چشمان درشتش به اطراف نگاه کرد. صورت زیبایش آرایش اندکی داشت و بر عکس سایر عروسان لباسش پیراهن ساده ای به رنگ سپید بود. موهای پر از چین و شکنش به جای اینکه مثل همیشه روی شانه های ظریفش بریزند بالای سر و دور تاج کوچک و زیبایی جمع شده بودند. ابروهای نازک و تازه درست شده اش به حالت شگفتی بالا رفته بودند. چشمان درشت و مشکیش ترسیده و مضطرب در چشم خانه گشاد شده و پوست سفید و مهتابی
اش گل انداخته و عرق کرده بود.
مادر عروس زن بلند قامت و چهارشانه ای بود با موهای تازه رنگ شده که کت دامنی به رنگ سبز روشن بر تن داشت. به محض ورود دخترش جلو رفت و دست او را در دست گرفت و با صدای آهسته ای نجوا کرد:
– وای چقدر خوشگل شدی عزیزم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.