بخشی از کتاب:
ماجرا از یك شب سرد اسفند ماه سال ١٣۵۴ شروع شد.
بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي، كار تزیین خونه و تدارك تولد تموم شد. درست چند ساعت قبل از جشن.
من كه حسابي خسته و كثیف شده بودم به امیر پسر داییم كه كه تولدش بود و این همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشیده بودم. گفتم:
– من میرم خونه. یه دوش می گیرم. لباسام رو عوض می كنم و بر می گردم.
امیر با اصرار می گفت:
– تو خسته اي خب همین جا دوش بگیر لباس هم تا دلت بخواد می دوني كه هست.
من بهانه آوردم و بلاخره قانعش كردم كه باید برم و برگردم. راستش اصل داستان مسئله كادویي بود كه باید براش می گرفتم، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از یه دوش آبگرم كه بهترین دواي خستگي من تو اون لحظه بود، لباس پوشیدم و آماده حركت شدم. چون قبلاً تصمیم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه یه سرویس بروت كه شامل ادكلن، عطر و لوسیون بعد از اصلاح بود و خودم یه ست مثل همون رو قبلاً خریده بودم گرفتم و به سمت خونه دایي راه افتادم. هوا خیلي سرد بود و خیابونا حسابي یخ زده بود، جوري كه من كه بین بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خیلي شلتاق بزنم.
راستش با اینكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشین كه داشتم یعني از پونزده سالگي و رانندگي می كردم البته بدون گواهینامه. بهر صورت كمي دیر رسیدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند. مسئول موزیك من بودم و دیر كرده بودم. نمی دونم چه مرگم شده بود در حالیكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شدیدي می كردم. از در كه وارد شدم همه یه جیغ بلند و ممتد كشیدن و به این وسیله ورود من رو خوشامد گفتن.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.