داستان جاوید

( 1 نظر مشتری ) (دیدگاه کاربر 1)

این کتاب نوشته « اسماعیل فصیح » می باشد.

اسماعیل فصیح (۲ اسفند ۱۳۱۳ در تهران – ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در تهران) داستان نویس و مترجم ایرانی بود. وی در دهه های شصت و هفتاد جزو پرفروش ترین نویسندگان معاصر بود. رمان های شراب خام، داستان جاوید، ثریا در اغما و درد سیاوش از مهمترین آثار او به شمار می روند.

او همچنین از نخستین نویسندگانی است که (در کتاب زمستان ۶۲) به مسئله جنگ ایران و عراق پرداختند.

آثار فصیح به گفته خودش از احمد محمود، محمدعلی جمال زاده و بزرگ علوی تأثیر پذیرفته است که خودش مستقیم به این مسئله اشاره کرده است.

اسماعیل فصیح در ۲۵ تیر ۱۳۸۸ در بیمارستان شرکت نفت تهران به دلیل مشکل عروق مغزی درگذشت.

از این نویسنده کتابهای زیادی در قالب رمان و مجموعه داستان به چاپ رسیده است. همچنین ترجمه کتابهای زیادی را در کارنامه خود دارد.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این کتاب مشتمل بر 450 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

روزی داغ و خشک، آخرهای تابستان سال 1301 هجری شمسی بود. راه خاکی، زیر آفتاب سوزان، مُرده و تفته می نمود. کوره راه، از میان بیابان کویری و غبارآلود، اینجا و آنجا گم و گور می شد.

از افق آخرین پیچ راه دراز، که به آبادی شوراب نزدیک قم می رسید، دو مسافر با یک قاطر پیش می آمدند.

یکی از دو مسافر، آن که دنبال قاطر می آمد، پسرک لاغر و گیوه پوشیده ای بود با پیراهن گشاد و سفید و بلندی که روی سدره ی سفید، چسب تنش پوشیده بود. روی پیراهن، بند کُشتی سفیدش را سفت دور کمرش بسته و چندین گره زده بود. مسافر دوم پیرمرد ریش سفیدی بود، که او هم جُبّه ی بسیار بلندی روی سدره اش پوشیده بود و کلاه کتانی کوچک و گِردی به سر داشت.

پیرمرد روی گُرده ی قاطر خسته و چشمانش بسته بود. پسرک و پیرمرد هر دو خاک و خُلی، و از هُرم خورشید، آب رفته و سوخته به نظر می رسیدند. آفتاب سوزان پوست دست ها و چهره های آنها را قهوه ای رنگ، پوسته پوسته و چقر کرده بود. آنها دو هفته پیش از یزد، حرکت کرده بودند. هدفشان تهران بود.

پسرک لاغر و سفید پوش، چهارده پانزده ساله بود، ریزه، زیبا، با چشمانی بسیار بسیار درشت قهوه ای که حتی زیر آفتاب سوزان و کوفتگی سفر، می درخشید. او زاده ی نزدیک یزد، نامش جاوید و خانواده اش و اجدادش سده های بسیار از زرتشتیان پارسی حومه ی یزد بودند. پدرش فیروزآقا تاجر خوش نام یزدی که هر سال به تهران سفر می کرد. فیروزآقا شش ماه پیش، پیش از ایام عید نوروز، به تهران رفته بود. مقداری خشکبار و پارچه برای فروش به تهران برده بود، اما باز نگشته بود. اینک پسر فیروز آقا و عموی پیرش به تهران می رفتند پرس و جو کنند، که چه اتفاقی افتاده است.

1 دیدگاه برای داستان جاوید

  1. Avatar for bagheminoo

    bagheminoo

    دست شما درد نکنه.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 دیدگاه برای داستان جاوید

  1. Avatar for bagheminoo

    bagheminoo

    دست شما درد نکنه.

دیدگاه خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *