بخشی از کتاب:
روزی داغ و خشک، آخرهای تابستان سال 1301 هجری شمسی بود. راه خاکی، زیر آفتاب سوزان، مُرده و تفته می نمود. کوره راه، از میان بیابان کویری و غبارآلود، اینجا و آنجا گم و گور می شد.
از افق آخرین پیچ راه دراز، که به آبادی شوراب نزدیک قم می رسید، دو مسافر با یک قاطر پیش می آمدند.
یکی از دو مسافر، آن که دنبال قاطر می آمد، پسرک لاغر و گیوه پوشیده ای بود با پیراهن گشاد و سفید و بلندی که روی سدره ی سفید، چسب تنش پوشیده بود. روی پیراهن، بند کُشتی سفیدش را سفت دور کمرش بسته و چندین گره زده بود. مسافر دوم پیرمرد ریش سفیدی بود، که او هم جُبّه ی بسیار بلندی روی سدره اش پوشیده بود و کلاه کتانی کوچک و گِردی به سر داشت.
پیرمرد روی گُرده ی قاطر خسته و چشمانش بسته بود. پسرک و پیرمرد هر دو خاک و خُلی، و از هُرم خورشید، آب رفته و سوخته به نظر می رسیدند. آفتاب سوزان پوست دست ها و چهره های آنها را قهوه ای رنگ، پوسته پوسته و چقر کرده بود. آنها دو هفته پیش از یزد، حرکت کرده بودند. هدفشان تهران بود.
پسرک لاغر و سفید پوش، چهارده پانزده ساله بود، ریزه، زیبا، با چشمانی بسیار بسیار درشت قهوه ای که حتی زیر آفتاب سوزان و کوفتگی سفر، می درخشید. او زاده ی نزدیک یزد، نامش جاوید و خانواده اش و اجدادش سده های بسیار از زرتشتیان پارسی حومه ی یزد بودند. پدرش فیروزآقا تاجر خوش نام یزدی که هر سال به تهران سفر می کرد. فیروزآقا شش ماه پیش، پیش از ایام عید نوروز، به تهران رفته بود. مقداری خشکبار و پارچه برای فروش به تهران برده بود، اما باز نگشته بود. اینک پسر فیروز آقا و عموی پیرش به تهران می رفتند پرس و جو کنند، که چه اتفاقی افتاده است.







bagheminoo –
دست شما درد نکنه.