خلوت شبهای تنهایی

این رمان نوشته « فهیمه رحیمی » می باشد.

فهیمه رحیمی در سال 1331 در تهران به دنیا آمد. از دوران کودکی به داستان نویسی علاقه بسیاری داشت. می‌توان اولین قطعه ادبی‌اش را  با نام « دلم برای پروانه می‌سوزد »، اولین تلاش او برای نویسنده شدن دانست.

او از نویسندگان پرکار در کشور (ملقب دنیل استیل ایرانی) بوده و 33 رمان در کارنامه خود ثبت کرده است. او را می‌توان نویسنده‌ای عاشقانه نویس و عامه پسند دانست که در خلال داستانهای خود به احساسات زنانه‌ای همچون، ترس، عشق و امید و آرزو می‌پردازد.

فهیمه رحیمی پس از ابتلا به بیماری سرطان معده در ۲۸ خرداد سال 1392 و در سن 61 سالگی دار فانی را وداع گفت.

قلم شیوا و روان نویسنده سبک خاصی به کتاب بخشیده است به طوری که خواننده را مجذوب و او را به ادامه دنبال کردن ترغیب می کند.
با خواندن این کتاب شما خود را در کنار و همراه شخصیتهای رمان می بینید و در غم و شادی آنها شرکت می کنید.

این رمان مشتمل بر 287 صفحه می باشد.

 

دانلود کتاب

 

کتاب دلخواهتان را باز ذکر نام کتاب و نام نویسنده آن در قسمت نظرات یا تماس با ما ثبت کنید تا در صورت امکان تهیه و در اختیارتان قرار داده شود
جهت تداوم و ارتقا سایت به کمک و راهنمایی های شما نیاز مندیم از ما دریغ نکنید.
کمک های خیرخواهانه خود را به شماره حساب 5892101412843225 - کرم رضا خزلی اهدا نمایید. متشکریم

بخشی از کتاب:

از پله های زیر زمین چاپخانه بالا آمدم تا در میان ازدحام مردمی که در حال رفت و آمد بودند، شاید بتوانم سهمی از هوای آزاد خیابان داشته باشم و دوباره به آن دخمه باز گردم.

وانت بار برای تخلیه کاغذ درست رو به روی چاپخانه پارک کرده بود و راننده به بچه ها در تخلیه کاغذها کمک می کرد.

مقابل دیوار چاپخانه را دو دستفروش بساط کرده بودند که سمت راستش آقای فری با پهن کردن پارچه برزنتی لباس مردانه وارداتی می فروخت و در سمت چپ آقا خانف کتابهای دست دوم را به کمتر از نصف قیمت حراج کرده بود.

کار و بار آقا فری پر رونق تر از آقا خانف بود ضمناً آدمهایی که در کنار بساط کتابفروشی خانف می ایستادند و به عنوان کتابها زل می زدند بیشتر از آن دیگری بود اما پولی که خرج می شد به کاسه مسی آقا فری ریخته می شد.

خودم یکی، دو تایی کتاب از خانف خریده بودم و با او سلام و علیکی هم داشتم. خانف روی چهار پایه نشسته بود و کتابی در دست داشت و این طور که به نظر می رسید غرق مطالعه بود. صدای ماشین چاپ در هیاهویی که فروشندگان به راه انداخته بودند گم می شد؛

« اگر امروز نبری فردا پشیمون میشی! بدو حراجش کردم، از ما بخرید به نفع شماست. جگر تو حال میاره خاکشیر. بدو که تموم شد. »

دیدم خانف در میان این سروصدا غرق مطالعه است. کنجکاو شدم بدانم این چه کتابیست که خانف را از این همه جار و جنجال دور کرده و در خود فرو برده است که نگاهم به مردی افتاد که ایستاده بود و با حسرت به کارگرانی که داشتند آخرین بند کاغذ را پیاده می کردند نگاه می کرد. ظاهرش تمیز و مرتب بود و آن طور که در اولین نگاه حدس زدم سنی حدود بیست و هشت، نُه سال داشت. صورتش اصلاح شده و لباس تنش گرچه، نوی، نو نبود اما از بهترین پیراهن و شلواری که داشتم نو تر به نظر می رسید. متوجه شد به او زل زده ام، نگاهم کرد و لبخندی محو تحویلم داد و لبخند آشکاری تحویل گرفت. او به گمان اینکه من کسی هستم و به قول بچه ها سرم به تنم می ارزد، با مشاهده وانت خالی قدم پیش گذاشت و ضمن آنکه عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی پاک می کرد، تموج کنان خسته نباشین گفت و پرسید: کارگر نمی خواین؟

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خلوت شبهای تنهایی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خلوت شبهای تنهایی”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *