بخشی از کتاب:
از پله های زیر زمین چاپخانه بالا آمدم تا در میان ازدحام مردمی که در حال رفت و آمد بودند، شاید بتوانم سهمی از هوای آزاد خیابان داشته باشم و دوباره به آن دخمه باز گردم.
وانت بار برای تخلیه کاغذ درست رو به روی چاپخانه پارک کرده بود و راننده به بچه ها در تخلیه کاغذها کمک می کرد.
مقابل دیوار چاپخانه را دو دستفروش بساط کرده بودند که سمت راستش آقای فری با پهن کردن پارچه برزنتی لباس مردانه وارداتی می فروخت و در سمت چپ آقا خانف کتابهای دست دوم را به کمتر از نصف قیمت حراج کرده بود.
کار و بار آقا فری پر رونق تر از آقا خانف بود ضمناً آدمهایی که در کنار بساط کتابفروشی خانف می ایستادند و به عنوان کتابها زل می زدند بیشتر از آن دیگری بود اما پولی که خرج می شد به کاسه مسی آقا فری ریخته می شد.
خودم یکی، دو تایی کتاب از خانف خریده بودم و با او سلام و علیکی هم داشتم. خانف روی چهار پایه نشسته بود و کتابی در دست داشت و این طور که به نظر می رسید غرق مطالعه بود. صدای ماشین چاپ در هیاهویی که فروشندگان به راه انداخته بودند گم می شد؛
« اگر امروز نبری فردا پشیمون میشی! بدو حراجش کردم، از ما بخرید به نفع شماست. جگر تو حال میاره خاکشیر. بدو که تموم شد. »
دیدم خانف در میان این سروصدا غرق مطالعه است. کنجکاو شدم بدانم این چه کتابیست که خانف را از این همه جار و جنجال دور کرده و در خود فرو برده است که نگاهم به مردی افتاد که ایستاده بود و با حسرت به کارگرانی که داشتند آخرین بند کاغذ را پیاده می کردند نگاه می کرد. ظاهرش تمیز و مرتب بود و آن طور که در اولین نگاه حدس زدم سنی حدود بیست و هشت، نُه سال داشت. صورتش اصلاح شده و لباس تنش گرچه، نوی، نو نبود اما از بهترین پیراهن و شلواری که داشتم نو تر به نظر می رسید. متوجه شد به او زل زده ام، نگاهم کرد و لبخندی محو تحویلم داد و لبخند آشکاری تحویل گرفت. او به گمان اینکه من کسی هستم و به قول بچه ها سرم به تنم می ارزد، با مشاهده وانت خالی قدم پیش گذاشت و ضمن آنکه عرق پیشانی اش را با دستمال کاغذی پاک می کرد، تموج کنان خسته نباشین گفت و پرسید: کارگر نمی خواین؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.