بخشی از کتاب:
ممكن است بپرسيد كه آن جمله اول يعنی چه؟ محمد پدر هيچيك از مردان شما نيست، پدر خوانده كسی نيست. اين نهی از چيست؟
اين آيه در واقع نسخ يك سنت كهن است كه هم در ميان اعراب و هم در ميان غير اعراب از دنيای آن روز حتی در ايران خودمان وجود داشته است. رسم اين بود كه يك كسی يك كس ديگر را پسر خوانده می خواند و به منزله پسر خود حساب می كرد و طبق عادات و رسوم آن زمان پس از آنكه كسی يك نفر ديگر را پسر خود قرار می داد، از لحاظ احكام و آثار عيناً مثل پسر خودش بود، يعنی همان طوری كه اگر بميرد پسر خودش از او ارث می برد، اين پسر خوانده هم از او ارث می برد، همانطوری كه مثلاً زن پسر خودش عروس او شمرده می شود، محرم او شمرده می شود، و حتی بعد از طلاق دادن پسرش نمی تواند عروسش را برای خود عقد ببندد، زن اين پسر خوانده نيز چنين است. در عربستان اين رسم شايع بود، و در غير عربستان مخصوصاً در ايران به يك شكل بسيار پيچيده تر و وسيعتری رايج بود. اسلام اين قانون را نسخ كرد و فرمود: پسرخواندگی منشأ هيچ اثری نيست، نه آن پسر از اين پدر ارث می برد و نه اين پدر از آن پسر ارث می برد. نه آن پسر مثلاً به زن اين پدر و دخترهای او محرم می شود و نه زن او در حالی كه زن اوست به اين پدر محرم می شود. اين حرفها در كار نيست.
مردی است به نام زيد بن حارثه كه قبل از اسلام غلام خديجه بود. خديجه او را بخشيد به رسول اكرم، و رسول اكرم او را آزاد كرد. زيد بن حارثه مرد بسيار بزرگواری بود. در دوره اسلام هم اين مرد شرافتها و فضيلتها كسب كرد و در جنگ مؤته همراه جناب جعفر بن ابیطالب شهيد شد.
اين مرد مسلمان شد و ظاهراً دومين مرد مسلمان باشد، يعنی بعد از علی (علیه السلام) اولين مردی كه به پيغمبر اكرم ايمان آورد همين زيد بن حارثه آزاد شده رسول اكرم بود. اين مرد ايمان و علاقه عجيبی به رسول اكرم داشت، بطوری كه پدر و مادرش بعدها كه فهميدند پسرشان آزاد شده آمدند او را به نزد خود ببرند، رسول اكرم هم او را مرخص كرد و فرمود اختيار با خودت، اگر می خواهی پيش پدر و مادرت بروی برو. اما اين پدر و مادر هر كاری كردند كه برگردد گفت من بر نمی گردم و اين خانه را رها نمی كنم. اين جوان را مردم پسرخوانده پيغمبر می خواندند.
پيغمبر اكرم مخصوصاً دختر عمه خودشان زينب بنت جحش را به عقد او در آوردند كه اين هم داستان خيلی معروفی دارد. پيغمبر اكرم فرستاد دنبال زينب بنت جحش به عنوان خواستگاری. او اول خيال كرد كه خود رسول اكرم خواستگار او است، خودش و برادرش عبدالله بن جحش با كمال خوشحالی و سرور جواب مثبت دادند، ولی بعد كه اطلاع پيدا كرد پيغمبر او را برای غلام آزاد شده خودش می خواهد ناراحت و عصبانی شد، گفت من خيال كردم كه پيغمبر مرا برای خودشان خواستگاری كرده اند. من نوه عبدالمطلب، يك زن قرشيه بيايم و زن يك غلام آزاد شده شوم؟ اين خلاف شؤون و حيثيات من است. پيغمبر اكرم به او پيغام داد كه اسلام اين نخوتها را از بين برده است، زيد مؤمن و مسلمان و با ايمان است، مسلم كفو مسلم و مؤمن كفو مؤمن است، از نظر من تو نبايد امتناع بكنی. زينب گفت كه اگر شما واقعاً معتقد هستيد كه من با زيد ازدواج كنم، موافقم. حضرت فرمودند: بسيار خوب، و چون پيغمبر موافق بود با زيد ازدواج كرد.






دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.