بخشی از کتاب:
تازه از بیرون آمده بودم. شلوغی خیابان و سردردی که چند روزی ادامه پیدا کرده بود حسابی حالم را گرفته بود. بی حوصله کلیدم را از کیفم در آوردم و به در انداختم و وارد شدم. حیاط بزرگ و پر از دار و درختی که هر روز من را با زیباییش سرگرم می کرد امروز دیگر برایم جلوه نداشت. خسته به خانه وارد شدم. مثل همیشه مامان مشغول دوخت و دوز بود. به اتاقش سرک کشیدم و گفتم:
– سلام.
سرش را بلند کرد. از پشت شیشه ی عنیکش نگاهی کرد و گفت:
– علیک سلام، چقدر دیر کردی؟! داشتم نگران می شدم.
مقنعه ام را از سرم برداشتم و دستی به موهای خیس عرقم کشیدم و گفتم:
– فقط یک ربع دیر آمدم.
– کلاست طول کشید؟
– نه، ماشین گیر نیامد.
دوباره سرش به کارش گرم شد. داشتم مانتویم را در می آوردم که گفت:
– باز چه ات شده؟ با صدرا حرفت شده؟
مانتویم را همراه مقنعه ام روی دسته ی صندلی انداختم و گفتم:
– می روم دوش بگیرم.
– اگر نمی خواهی جواب بدهی، خب نده، چرا فرار می کنی؟







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.