بخشی از کتاب:
یک هفته تمام در اتاقم ماندم و حتی برای غذا خوردن هم سر میز نرفتم. از نگاه کردن به خانم جان شرم داشتم و به جای خان بابا من خجالت می کشیدم! با اینکه عملکرد خان بابا هیچ ربطی به من نداشت و در واقع نقشی در تصمیمات مضحکش ایفا نکرده بودم به گونه ای مرموز از برملا شدن ماجرا شرم داشتم! پس از سالها پشتیبانی کورکورانه از خان بابا حقیقت تلخ خیانت کردنش وجودم را سرشار از تنفر کرده بود. پی بردن به حقایق تکان دهنده و نکبت باری که بی تردید در اعصاب افراد خانواده اثر نامطلوب گذاشته بود همچون خوره جسم و جانم را تحلیل می برد و آزارم می داد. نه می توانستم از کسی گله کنم نه مونسی داشتم که همدل و همزبان و محرمم باشد. تنها دلهره ای که خواب شبانه را از چشمانش ربوده بود حفظ آبروی خانواده بود که امکان داشت به خطر بیفتد!
خانم جان از رفتار مشکوکم کنجکاو شده بود بفهمد چه ماجرایی پشت پرده زندگی ام دارد اتفاق می افتد که او خبر ندارد! روزی چند بار طوطی را می فرستاد که به بهانه تمیز کردن اتاقم و چای آوردن از کارم سر درآورد و من سردرد را بهانه می کردم و پایین نمی رفتم. ترسم از آن بود که به محض نگاه کردن به چشمهای معصوم خانم جان همه چیز را لو بدهم و آبروریزی راه بیندازم! خانم جان مستقیم پاپیچم نمی شد و خودش را کاملاً کنار کشیده بود
تا با پای خودم بروم مثل همیشه جلوی او زانو بزنم و اعتراف کنم!
آنقدر غمگین بودم که جمعه صبح هم خودم را به خواب زدم و به سر خاک نرفتم. اصلاً چشم نداشتم حتی به سنگ قبرش نگاه کنم. صبح زود همگی عازم بهشت زهرا شدند و صدای شهرام را از راهروی پایین شنیدم:
– شاهین اینقدر سر و صدا نکن! طفلک غزل اعصابش به هم ریخته س… همون بهتر که بیدار نیست!
جالب بود که شهرام دل به حالم می سوزاند! اصلاً باورم نمی شد آدمی که بجز پول چیز دیگری نمی شناسد و نه احساس سرش می شود و نه عاطفه دارد به فکر خواهر طلاق گرفته غمزده اش باشد! خانم جان با بغض گفت:
– طوطی ازش غافل نشی! گه گداری برو به بچه م سر بزن! تاپ و توپ نکنی! برو از لای در نگاش کن، هواشو داشته باش تا ما برگردیم.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.