بخشی از کتاب:
آخرین تلفن از ایران صدای گرفته و بغض آلود غزاله خبر مرگ خان بابا که در نیم واژه ای خش دار و دردآلود غریبی گیر کرده بود! گفتم:
– غیر ممکنه غزاله خان بابا که چیزیش نبود!
صداهای درهم و برهم ضجه هایی سوزناک که گاه قطع می شد و گاه شبیه جیغ بود. بغضم ترکید. باور نمی کردم پدرم را از دست داده باشم.
– خیلی بی انصافین خبرم می کردین می اومدم باهاش وداع می کردم!
همان آدم پنج سال پیش بودم سرسخت و پرغرور، حساس نسبت به خانواده، به فکر همه بودم اما… همه فراموشم کرده بودند. از آخرین سال تحویل که با برادرها و خانم جان دو سه کلمه احوالپرسی کردم و تبریک گفتم و کسی تحویلم نگرفت به جز با مونا و غزاله با هیچیک از بستگان نزدیک حرف نزده بودم. برخورد سرد و غیر دوستانه نزدیکانم باعث شد تا چند ماه از دست همه دلخور باشم. رفتار خان بابا که اصلاً گوشی تلفن را نگرفت که با من حرف بزند. بیشتر از همه رنجم داد. سالها می شد که پدر آدم حسابم نمی کرد اما من مثل گذشته از جان و دل دوستش داشتم.
از لحظه سوار شدن به هواپیما چشم از مهماندار برنداشتم. عجیب شبیه به مونا بود. با آنکه هیچگونه وجه اشتراک فکری میان من و مونا وجود نداشت. ماهی یکبار ایمیل زدن و تلفنهای هفته ای یکبارش که بجز غیبت کردن پشت سر اقوام دور و نزدیک به هیچ دردی نمی خورد به نوعی سرگرمم می کرد. بخصوص وقتهایی که برای تهییج احساسات من روغن داغ حوادث اتفاق افتاده را هم به صلاحدید خودش زیاد می کرد. می فهمیدم خبر از بیخ و بن دروغ است. مونا بر خلاف من و غزاله که سرمان به کار خودمان بود از فضولی کردن و سرک کشیدن به زندگی خصوصی دیگران لذت می برد و جان می داد برای آدم سربراهی مثل من که هیچوقت پیگیر راست و دروغ مهملاتش نمی شدم و توی ذوقش نمی زدم. او هم می توانست عقده های سرکوب شده دوران کودکی اش را آزادانه لا به لای انتقاد از دیگران بگنجاند.
پوست سرم از شدت درد داشت کنده می شد که یک قرص آرامبخش قوی از کیفم در آوردم و بدون آب قورتش دادم. چشمهایم تار بود و پلکهای ورم کرده ام از بی خوابی و گریه های مداوم چند روز اخیر جز جز می کرد. فکر و خیال روبرو شدن با افراد خانواده که پنج سال تموم ندیده بودمشان دست از سرم برنمی داشت.







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.