بخشی از کتاب:
آفتاب همه جا پهن شده بود حتی روي ایوان که اکثر اوقات سایه بود. صداي به هم خوردن دیگ و سینی و همهمه زنهاي همسایه که بلند بلند با هم حرف می زدند حیاط کوچک را پر کرده بود. هر کس حرفی می زد و با صداي بلند به بغل دستی اش فرمان می داد. انگار با این کار می خواست ثابت کند که کار دارد و کارش هم خیلی مهم است.
محبوبه با خشنودي ذاتی اش وسط حیاط روي چهارپایه چوبی و کهنه اي نشسته بود و نرم نرمک برنجهاي توي سینی را با انگشتان ظریفش پس و پیش می کرد. ظاهراً تمام حواسش به دانه هاي سفید و ریز برنج بود اما در واقع در افکار و رویاهاي خودش غرق بود.
طبق معمول همیشه هرازگاهی با صداي ناگهانی افتادن سینی یا در دیگی که تا روي زمین آرام بگیرد چند ثانیه اي با صداي بلند و اعصاب خردکنی شیون می کشید از جا می پرید، بعد دوباره به دنیاي خیالش برمی گشت. سر خوش فرم و زیبایش پر بود از فکر و خیال اما تمام این افکار و خیالات حول محور شوهر و سه بچه اش دور می زد. گاهی خودش هم از دست خودش حرص می خورد. آخه چرا دلش براي هر چیز کوچکی آنقدر شور می زد؟ چرا مدام به فکر همه چیز و همه کس بود جز خودش؟
باز ناخودآگاه فکر کرد که ایمان تا چه وقت بیدار بود؟ بعد خودش جواب خودش را می داد: حتماً تا وقتی که یکبار دیگر کتابش را دوره کند، خدا کنه امروز هم یه بار دیگه دوره کنه و مشغول بازیگوشی با فراز و فرشاد نشه. البته خودش پسر مسئولی بود ولی خب به هر حال بچه است و وقتی با پسرخاله هایش می افتد دیگه سر از پا نمی شناسد…







دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.